ایمان بیاوریم به آغازه فصل سرد
غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند
و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟
please forgive me for liking you so much...
and i'll forgive your careless touch...
please forgive me for missing you so much...
and i'll forgive you for being my clutch (bad luck)...
please forgive me for my so loud beats...
and i'll forgive your cruel treats...
please forgive me being betrayed...
and i'll forgive you for getting me played...
please forgive me for finding u attractive...
and i'll forgive you for making me captive...
please forgive me for praising you enough...
and i'll forgive you for ignoring me tough...
please forgive me for wanting to be with you...
and i'll forgive you for caring me so few...
Please forgive me for being so innocent...
and i'll forgive you for taking its advantage...
Please forgive me for not being able to let go...
and I'll forgive you for never letting it flow...
Please forgive me for having high hopes,
And I'll forgive you for crushing them in dopes...
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي
سر تا بپاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ
كار تو از براي پسر جز دعا نبود.
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه
تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دير پاي ـــ
هر شب، گريستيئ ـــ
تا صبح ، سو ختي.
***
شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ
سر تا به پاي من ـــ
غرق ملامت است.
*****
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
***
مي كنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت،
غمي افروز مرا بر غم ها.
***
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
***
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر، سحر نزديك است.
هر دم اين بانگ بر آرم از دل:
واي، اين شب چقدر تاريك است!
***
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
***
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمي غمناك است.
پرواز را بخاطر بسپار
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
***
به پندار تو
به پندار تو:
جهانم زيباست!
جامه ام ديباست!
ديده ام بيناست!
زيانم گوياست!
قفسم طلاست!
به اين ارزد كه دلم تنهاست؟
لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد.
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م.
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!
و چشانت راز آتش است.
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد.
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند.
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم.
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند.
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند.
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك وبلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند.
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند.
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!ــ
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم.
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود.
*****
نه، نه، نه
اين هزار مرتبه
گفتم :
- نه
ديگر توان نمانده،
- توانايي،
در بند بند من
از تاب رفته است .
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك،
تاريك، چون تفاهم من،
- با تو !
انسان،
افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند .
گفتي :
« اميد ها ست،
« در نااميد بودن من؛
- اما،
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن .
انسان به جاي آب،
هرم سراب سوخته مي نوشد .
گلهاي نو شكفته،
اين لاله هاي سرخ،
گل نيست ؛
- خون رسته ز خاك است .
***
باور كن اعتماد.
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را،
خشم و تنفر افزون،
از ياد برده است .
باور نمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است .
شب ها كه دريا، مي كوفت سر را
بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛
***
شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،
تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛
***
شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،
از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛
***
شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ
در پاي آتش، دل هاي ياران؛
***
شب ها كه بوديم، در غربت دشت
بوي سحر را، چشم انتظاران؛
***
شب ها كه غمناك، با آتش دل،
ره مي سپرديم، در زير باران؛
غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد
چشم ستاره، در روزگاران !
***
اي صبح روشن ! چشم و دل من
روي خوشت را آئينه داران !
بازآ كه پر كرد، چون خنده تو
آفاق شب را، بانگ سواران !
به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !
چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !
درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،
غمم دريا، دلم تنهاست .
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !
*****
خروش موج، با من مي كند نجوا،
كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !
كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »
*****
مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !
ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،
اميد آنكه جان خسته ام را ،
به آن ناديده ساحل افكنم نيست !
آقاى جك، رفته بود استخدام بشود . صورتش
را شش تيغه كرده بود و كراوات
تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش
را پوشيده بود و حاضر
شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب
بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و
منكر از آقاى جك سين جيم
بكند،
يك
ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد .
سئوال اين بود :
"
شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده
اى خلوت رانندگى ميكنيد،
ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه
اتوبوس، به انتظار رسيدن
اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن
باد و باران و طوفان چشم براه
معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن
بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى
به
او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را
بخواند .
دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست
شماست كه حتى يك بار شما را از
مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم
بسيار زيبايى است كه زن رويايى
شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار
خود داشته باشيد . اگر
اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين
سه نفر كداميك
را
سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن
دختر زيبا
را؟؟ جوابى كه آقاى جك
به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست
نفر
متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در
آيد .
راستى، ميدانيد آقاى جك چه جوابى داد ؟؟
اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
.-
و اما پاسخ آقاى جك :
آقاى جك گفت : من
سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا
پير زن
بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من
با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه
اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد
و ما را سوار كند
مرد
بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره
مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما
استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم
تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد:
«اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس
هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين.
و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.»
مرد
در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش
داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه
فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو
ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با
60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه،
و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه
پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و
به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
پنج سال
بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي
آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره. به
يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه
رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل
ندارم.»
نماينده
بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک
امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها
ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت:
آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.
نتيجه هاي اخلاقي:
1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.
2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
"عکس جنين ۲۱ هفته اي به نام ساموئل الکساندر که در داخل رحم مادر احتياج به عمل جراحي پيدا کرد و اگر از رحم خارج ميشد ممکن نبود زنده بماند .

لوگوي گوگل به مناسبت ازدواج لاري پيج

در اين لوگوي جالب دو حلقه به مناسبت ازدواج صاحبان بزرگترين موتور جستجوي دنيا با درج اسم هر دوي آنها ميبينيد.....
آيا واقعا اين پرنده دلش به شكارش سوخت
درباره مردهپرستي ايرانيان
با
شنيدن درگذشت شاعر جاويد اثر، طبق معمول، ما مردم ايران زمين، دركوي و
برزن و رسانههاي شنيداري و نوشتاري، حتي با آويزان كردن پلاكاردهايي از
درختان و تيرهاي برق شهرها، به ستايش از شاعري كم نظير پرداختيم و هر يك
به نوعي سوگوار شديم و در غم جانگداز او پيامهاي بلند و كوتاه داديم كه
درخور تحسين است و در جاي خود، اين گونه همراهي با خانواده عزادار مورد
تأكيد تعاليم الهي و اولياي دين هم هست.علامت توالت زنانه و مردانه در گوشه و كنار دنيا
Every sixty seconds you spend upset is a minute of happiness you'll never get back ..
Today's Message of the Day is:
Life
is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly,
Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile.
you love and don't want to lose in 2007, even me....
غریبه دلش پر درد
دردای رنگارنگ
دردای همه رنگ دردای بی رنگ
اشکای قطره قطره
نم نم
آی آدمای خاکستری دل غریبه شکسته
انتظارش رو نداشت آی …
به یاده یه دوست