تحریری از شکوفه
غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند ! قصهء تشخیص و استعاره جداست
قسم به تو !...به خدا !... عاشقت شدند !...شدند
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند
و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۶ ساعت 15:0 توسط یه قصه گو
|