تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوسـت داشتنت .
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
...
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنجا کـه زیادتر دوستــش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم!


مردان قبیله سرخ پوست درايالات متحده آمريكاي از رییس جدید می پرسن: آیا زمستان سختی در پیش است؟رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «براي احتياط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه: «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظرقبلی تون رو تایید می کنید؟»پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر جمع کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!رییس: از کجا می دونید؟پاسخ : چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!خیلی وقتها ماخودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم ..حالا بنظر شما دلار باز هم گرون میشه ؟؟

مجلس عروسی یکی از بزرگان بود و ملا نصرالدین را نیز دعوت کرده بودند . وقتی می خواست وارد شود،در مقابل او دو درب وجود داشت با اعلانی بدین مضنون: از این درب عروس و داماد وارد می شوند و از درب دیگر دعوت شدگان. ملا از درب دعوت شدگان وارد شد. در انجا هم دو درب وجود داشت و اعلانی دیگر : از این درب دعوت شدگانی وارد می شوند که هدیه آورده اند و از درب دیگر دعوت شدگانی که هدیه نیاورده اند. ملا طبعا از درب دو می وارد شد. ناگهان خود را در کوچه دید،همان جایی که وارد شده بود.

 

این داستان حکایت زندگی ماست.کسانی را به زندگی مان دعوت می کنیم
(رابطه هایی را آغاز می کنیم) اما وقتی متوجه می شویم از آنها چیزی عایدمان نمی شود ، رابطه را قطع و افراد را به حال خودشان رها می کنیم.
روابط عاطفی ما چیزی بیشتر از الگوی حاکم بر مناسبات تجاری و اقتصادی نیست.
...
عشق بر مبنای ترس و ضعف محاسبه گر است. اگر محبتی می کنیم توقع جبران داریم دوست داشتن های ما قید و شرط و تبصره دارد.حساب و کتاب دارد . اگر کسی را دوست داریم به خاطر این است که لیوان نیازمان پر شود .اگر رابطه ای سود آور نباشد آن را ادامه نمی دهیم.

چه ستمگر است انکه از جیبش به تو می بخشد،تا از قلب تو چیزی بگیرد


دفتر 6 مثنوی معنوی مولانا

بخش 68
پاک می‌بازد نباشد مزدجو          آنچنان که پاک می‌گیرد ز هو
می‌دهد حق هستیش بی‌علتی          می‌سپارد باز بی‌علت فتی
که فتوت دادن بی علتست          پاک‌بازی خارج هر ملتست
زانک ملت فضل جوید یا خلاص          پاک بازانند قربانان خاص
نی خدا را امتحانی می‌کنند          نی در سود و زیانی می‌زنند
لاابالی عشق باشد نی خرد          عقل آن جوید کز آن سودی برد

شهامت گذشتن از گردو ها



حکایت میکنند که روزی مردی ثروتمند سبدی بزرگ را پر از گردو کرد، آن را پشت اسب
گذاشت و وارد بازار دهکده شد، سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت
این سبد گردو را هدیه میدهم به مردم این دهکده، فقط در صف بایستید و هر

کدام

یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد است و به همه
می‌رسد.\"

مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم صف ایستادند و
یکی‌یکی از داخل
سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید
در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک
گردو برمی‌داشت و پی کار خود می‌رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می‌کرد با
خود
گفت: \"نوبت من که رسید دو تا گردو برمی‌دارم و فرار می‌کنم. در نتیجه به
این پسر چیزی نمی‌رسد\"

او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابه‌لای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی
همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین
برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: \"من از همان اول گردو نمی‌خواستم این
سبد ارزشی بسیار بیشتر از همه گردوها دارد.\" این را گفت و با خوشحالی
راهی
منزل خود شد.

خیلی‌ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و
ارزش بسیار بیشتری دارد سبدی است که این گردوها در آن جمع شده‌اند.
خیلی‌ها قدر خانواده و همسر و فرزند خود را نمی‌دانند و دایم با آنها
کلنجار
می‌روند و از این نکته طلایی غافلند که این سبدی که این افراد را گرد هم و
به اسم خانواده جمع کرده ارزشی به مراتب بیشتراز لجاجت‌ها و جدل‌های افراد
خانواده دارد. خیلی‌ها وقتی در شرکت یا موسسه‌ای کار می‌کنند سعی دارند
تک‌خوری کنند و در حق بقیه نفرات مجموعه ظلم روا دارند و فقط سهم بیشتری
به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت،
آنها
را گرد هم جمع کرده مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می‌دارد و حفظ
این سبد و تیم به مراتب بیشتر از چند گردوی اضافه است.

بسیاری اوقات در زندگی گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می‌کنند که
فرد اصلا متوجه نمی‌شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله‌شقی و تعصب و
خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست و وقتی
سبد از هم می‌پاشد و گردوها روی زمین ولو می‌شوند و هر کدام به سویی
می‌روند، تازه می‌فهمند که نقش سبد در این میان چقدر تعیین‌کننده بوده است.


بیایید در هر جمعی که هستیم سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را
قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور
نگهدارنده از هم
بپاشد دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچ‌کس سهم شایسته و
درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت‌ها برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و
آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است به دست
نخواهد آمد. بسیاری از شکارچیان باهوش به دنبال سبد هستند و نه گردوهای
داخل آن.
بنابراین حواسمان جمع باشد که بی‌جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل‌کاری را
از دست ندهیم.