در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه‌های مهاجر
زیباست
در نیم روز روشن اسفند
وقتی بنفشه‌ها را از سایه‌های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
میهن سیارشان
در جعبه‌های کوچک چوبی
در گوشه‌ خیابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد
ای‌کاش
ای‌کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه‌ها
در جعبه‌های خاک
یک روز می‌توانست
همراه خویش ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک
http://www.shereno.com/image.php?op=newsimg2&var=MTIxMjQ2ODcwMy1wYW5zeW1peC5qcGc=&w=250


یادش به خیر
!


سلام!خوبید؟خسته نباشید...نمی خواستم قبل عید و تبریکات مرسوم خلقتونو تلخ کنم..اما دیدم نمیتونم باید حرفمو بزنم......پس خواهشا گوش کنید.

قبل اینکه این مطلبو کار کنم میخواستم بگم باید به خودمون ببالیم که ایران زندگی میکنیمو ایرانی هستیم..روی سخن من به اون کسانیه که گوش به voa و bbc میدندو مثلا جنبش راه میندازند.اقایان!خانمها!خواهشا دو تا کتاب تاریخی بخونید....بخونید کتاب آخرین سفر شاهوکه ویلیام شوکراس نوشته....بخونید شاه بازیچه کیا بود.....اونا آوردنش(هم خودشو و هم پدرشو), ازش حتی در برابر مصدق و ملت ایران_شده حتی با کودتا توسط یک سری چماق به دست و دارو دسته شعبان بی مخ_حمایت کردند. و وقتی شاخ شد و گفت چرا نفتمونو باید مفت بدیم به یه مشت چشم آبی ظرف چند ماه پشتشو خالی کردنو  و رو موج اعتراضات مردمی بردنش و باید احسنت گفت به امام راحل که از همون اول گفت : ما سرنوشت شاهو دیدیم وراه شاه سرسپرده رو هرگز نمیریم و نه شرقی..نه غربی...جمهوری اسلامی....گفت هر کسی روزی شنید آمریکا ازش تعریف میکنه باید به خودش شک کنه......تاریخ تکرار شد و اینبار برای مبارک  سرنوشت روزگاری رقم زد که سی سال پیش برای شاه پیش اومد.....عروسک خیمه شب بازیشونو مثل یه قوطی کنسرو تن ماهی چون تاریخ مصرفش تموم شد انداختنش دورو یه لگدم بهش زدن...چون دیگه فایده نداشتو منافعشون بواسطه حضور اون در خطر افتاده بود.....غافل از اینکه ملتها امروز بیدار شدندو خودشون خوبو بد و دوستو دشمنو تشخیص میدند......برگردیم به اصل مطلب..... بن علیرو فراموش نکردید که؟!.......اونم آلت دست بود و چون منافع رو تامین نمیکرد وقتی مردم اعتراض کردند و اینها  دیدن شرایط مناسبه شدند  طرفدار مردمو حقوق بشرو به این بهانه بردنش تا بلکه نفر بعدی کسی باشه بهتر از بن براشون......اما تا حالا فکر کردید چرا این بی پدرو مادرها ی اوبامایی در لیبی  چنین کارایی نمیکنند و مثلا مثل روزهای آخر(نه اول)تجمع مردم مصر در میدان التحریر حتی حفظ ظاهرم نمیکنندو دم از حق مردم لیبی  نمیزنند؟ملتو این مرتیکه دیوونه  داره میکشه اما آب از آب تکون نمی خوره و انگار نه انگار....چرا چیزی نمیگن!چون تو خفا احتمالا سرهنگ قول داده منافع بیشتریو روانه جیبشون میکنه...آخه کلا جناب سرهنگ دو سه سالی میشد که شده بود آدم خوب از نظر غربیها...حیفه به همین راحتی بگذارنش کنار...کی بیاد بهتر ازاین مجنون ....حالا منافعشون تامین شه..هر چی شد شد....مردم و حقوق بشر سیخی چنده.......چرا تو بحرین همین آمریکای بی پدرو مادر مدعی حقوق بشر !چراغ سبز میده  به آل ها و عربستان لشگر کشی میکنه و میریزه تو خیابونهای بحرین و شیعیانو میکشه و اینجا اصلا مشکلی نیست و حتی اسمشو سخنگوی وزارت امور خارجه آمریکا لشگر کشیو تصرف هم نمیگذاره و تلویحا میگه مشکلی نیست.!!!..این مصداق عینی این جمله است که:هدف وسیله رو توجیه میکنه...این بحرین استان 34 ماست و مال ماست...خدا شاهده اگر با بحرینی های عزیز از نزدیک ارتباط داشته باشید می بینید که تا عمق جانشون ایرانو دوست دارند و به نظر من امروز ما باید محکم کنارشون بایستیم......عربستان سگ کی باشه که بخواد هر غلطی میخواد تو منطقه بکنه....اصلا چرا تو این همه سال  همین آمریکاییهای بی پدر و مادر و انگلیس بی شرف کاری به کار آل سعود ی _که اصلا نمی فهمند دموکراسی چیست  و مصداق عینی شعر فردوسی علیه رحمه در هزارو خورده ای سال پیشند که میگفت ز شیر شتر خوردنو سوسمار......._ندارن؟!....این ملت  یمن به ستوه امده انسان نیستن مگه؟حق ندارن بگن که آقا!!!مابریدیم از این حکومت فاسد دست نشانده؟!یعنی تو عربستان ,دیکتاتوری نیست که شیعیان به چهار میخ کشیده میشند  و اونقدر محدودند؟...شیعه انسان نیست...نه؟!هیچ وقت خاطره سفر خونه خدا و شیعیانیو که تا میفهمیدند ما ایرانی هستیم , دورمونو میگرفتن و از ظلم آل سعود میگفتن یادم نمیره....برید ببینید این آل ها چه کرده اند در سرزمین وحی و مساجد و اماکن متبرکه و قبرستان بقیع و...عزیزان من!اینها دنبال منافع خودشون هستنو صد البته حریف ما هم نمیشند  چون دستشون برای ما  سالهاست رو شده و  این ماییم که حالا که همه ملتهای مسلمان به خود باوری رسیدند باید هوشیار باشیم و حواسمون باشه آلت دست اینها نشیم.....حالا میخوام برگردم به گذشته ها و تبریک عید بگم.......


 ..بچه که بودیم، دنیایی داشتیم هزار تو؛ مدرسه می‌رفتیم، درس را درحال بازی می‌ خواندیم، سر کلاس پِچ پِچ می‌کردیم و شیطانی از یادمان نمی‌رفت. یادم نمیره  با توپ عروسکی ساعتها زیر باران بازی میکردیم. شاید گفتنش درست نباشه اما اینقدر شر و شاید نادون بودیم که بعضی روزها با سنگ های کوچک فوتبال بازی میکردیم و با پاهای سیاه و کبودو زخمی میومدیم خونه.....من که کنار شربودن ,اون موقع ها بسیار نادونم بودم....وسایلم و اسباب بازیهامو میگذاشتم دم در خونه  و دوستهای کوچولوی بچه زرنگم همشونو میبردن خونشون و من تازه زمانی که میفهمیدم نیستن با گریه و زاری همه رو خبر میکردم که نیستنو بیایدو ببینید کی برده و کجاست و پیداشون کنید برام.یادمه یه روز پسر خاله ها و دخترداییهای بچه زرنگم  که اومدن شهر مون منو بردن در مغازه اسباب بازی فروشی و شروع کردن خرید و  فروشنده نامردم هر چی میخواستن آوردو داد بهشون و آخرش وقتی گفت پولش؟!همه یکصدا منو نشون دادندو گفتند از این بگیریدو و اون آقا پرسید :شما بچه کی هستیدومن گفتم فلانی و چون میشناختو بابام ادم سرشناسی بود گفت باشه و همه خوشحال و خندون اومدن خونه با کلی اسباب بازی و ما موندیمو بابامونو یک ماه بعد با یه فاکتور اون موقع بیست هزار تومانی....ساده بودیم دیگه.....خلاصه همه روز را به همین منوال سپری می‌کردیم تا ظهر شود و برویم خانه و به کارتون‌های نصفه نیمه تلویزیون برسیم. یادمه خانواده دکتر ارسنتو داشت تلویزیون پخش میکرد که یهویی برنامه قطع شدو ما که از ساعت 4 تا 5 بیصبرانه منتظر کارتون بودیم با آژیر قرمز روبرو شدیمو حمله هوایی حالا کی ندو کی بدو که بریم پناهگاه.اون موقع ما هیچ چی از جنگ نمیدونستیم و فقط زمانی فهمیدم که جنگ چیز خوبی نیست که مدرسمون بمباران شدو چند تا از دوستامونو از دست دادم.... اما حالا که برمیگردم به اون روزها میبینم  چقدر نگاهمون نازل بود به زندگی و اگر اون موقع سر عدم پخش کارتونی  ناراحت میشدم  هم نمیشد توقع دیگه ای ازم داشت اما کم کم که بزرگ شدم وامروزبابت رشادتهای مردان و زنان اون روز ایرانم در کربلای پنج و سایر عملیاتها به خودم میبالم و البته الان تاسف هم میخورم که چرا در زمانی که غربیها تمامی تاریخ جنگهای استعماریشونو حفظند و هزاران برنامه و فیلم و سریال و مستند ساختن از اون روزها و هزاران صفحه کاغذ و بعضا اراجیف بافتن از اون روزها که به خورد مردم خودشونو دنیا میدن, از هر 1000 نفر جوون ما کمتر کسی اطلاعی از عملیاتهای مختلف و رشادتهای فرزندان میهنش داره و به نظر من اگر کسی میخواد دنبال مشکلات جوونهای نسل حاضر ما  و فلسفه پوچ گرایی عده ای و غرب زدگی عده ای دیگر بگرده به نظر من یکی از ریشه های این مسائل همین جاست که چرا ما در هیچ کدوم از کتابهای درسیمون به تاریخچه جنگ نمی پردازیم و اصولا کجا جوونهای ما باید با باورها و ارزشهای ما آشنا بشوند...؟الان مشکل خیلیها کارت سوختو بنزین سفر نوروزی و لیتری چنده...چهارصد یا هفتصده؟هستشو اما کسی یادش نمیاد بنزین کوپنیو....کسی یادش نمیاد پفک سهمیه ایو.....کسی از ادامس خروس نشان دیگه سراغی نمیگیره....کسی نمیگه اون موقعها بهترین ادامس ادامس میخک بودو اون ادامسایی  که بعدش اومد.اونایی که توش عکس فوتبالیستها و ماشین بود.اون موقع ادامس ریلکس و اربیت و مسواک اورال بی هم نبود. یه مسواک قدس بود که کارخونش ماژیک هم میساخت...کف ریش جیلتو نیوا و ارکو هم نبود ... یه صابون گلنار بود یه فرچه و یه تیغ تمساح نشان........بگذریم اما یاد خیلیها هست اون موقع گاز نبود...یه بخاری نفتی بود که التماس میکردی  نفتیه  بیادو  10 تا پیت نفت بیاره برات ...یادتونه برق گاه و بیگاه قطع میشدو چه لذتی میداد روشنایی چراغ زنبوریها و پیک نیکا که همه  _حتی زمانی که مهمونی میومد _دور اون مینشستیم و  تو پایه کرسی  ما درسمونو میخوندیمو بقیه  بزرگترها حرفها و دل مشغولیهای روزمره شونو مرور میکردند.....چه خوب بود اون دوران....خیلی چیزها نبود اما دل خوش بود.....بگذریم...
ا
ون موقعها تلویزیون‌ها سیاه و سفید بود و همان رنگ سیاه و سفید هم عالمی داشت برای خودش.


بچه که بودیم، با یک شکلات یا آب‌نبات قیچی و لواشک و قره قوروتو پودر آرد نخود چیی (که من غالبا از دایی محمد خدا بیامرز _دایی پدرم _ میخریدم)، آرام می‌شدیم و با هر کارتونی خوشحال و سر مست. بچه که بودیم همراه با مدرسه موش‌ها، خونه مادربزرگه، گوریل انگوری، سندباد، پینوکیو، پسر شجاع، زبل خان، پلنگ صورتی، بارباپاپا، آقای سکسکه، بامزی و شلمان، ای کیو سان، مسافر کوچولو، لُلِک و بُلِک، چوبین، رامکال و خیلی کارتون‌هایی که شاید بچه‌های امروزی حتی اسم‌شان را نشنیده و ندیده‌اند، می‌خندیدیم و  لذت میبردیمو زندگی می‌کردیم. کارتون‌هایمان پر بود از قهرمان‌ها و بدجنس‌هایی که علیه قهرمان‌ها بودند و چه‌قدر لذت می‌بردیم از داستان‌های خارق‌العاده و خالی‌‌بندی آن‌ها.یادش بخیر آتاری و بازیهای جور واجورش بخصوص  دزد و پلیس و هواپیماش که هنوزم که هنوزه به نظر من بهترین بازی تمام تاریخه!هنوز صدای بنزین تموم کردن هواپیماش تو مخمه  و وای که چه فازی میداد وقتی دوباره سوخت گیری میکردیو سرعتت میرفت بالاو از بین موانع لایی میکشیدیو میزدی به هدف!
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRhGh4zuy2GrsCLv7hJE4HEG4QaqVFlnT_wqTVGzi9VonSMCvsCpg&t=1




بچه که بودیم عیدها هم عالمی داشت برای خودش؛همیشه دوست داشتیم تا عید شود و همه بچه‌های فامیل را ببینیم و عیدی بگیریم...بزرگترین ناراحتیه من زمانی بود که به خونه عمه معصومه خدا بیامرزم میرفتیمو عوض عیدی بهمون تخم مرغ میداد که اون موقعها از نظر من ارزشش از پول کمتر بود اما حالا میفهمه اون تخم مرغ ارزشی داشت که جاشو الان با گونی گونی پول نمیشه بگیری..پشت اون تخم مرغ رنگ شده قشنگ محبت زنی بود که با ذوق تمام از مدتها قبل اونو رنگ کرده بودو گذاشته بود کنار...عمه ام گل بود....زود رفت...خدا رحمتش کنه.....دلم براش یه موقه هایی تنگ میشه....
اون روزها دوست داشتیم عید بیاد که  تا جان داشتیم بتونیم  بازی کنیم و کارتون نگاه کنیم. تا روز سیزده به در، هر روز خانه یکی از فامیل ها می‌رفتیم و اگر آنها بچه‌ای داشتند، حتما اول با او دوست می‌شدیم و بازی می‌کردیم.

اما حالا دیگر بزرگ شدیم و فقط یاد آن روزها در ذهن و دل‌مان باقی مانده و با کوچک‌ترین بهانه‌ای به دوران کودکی‌مان هجوم می‌بریم.الان  و امسال هیچ ذوقی برای عید ندارم....انگار همه چی برام مرده و رنگ عوض کرده.....پارسال  همین موقع مادر بزرگم پیشمون بود که امسال نیست و منی که سی و یک سال هر سال از دستهای مهربونش عیدی میگرفتم امسال از کی باید عیدی بگیرم که لطف و مهربونیو صفای دستهای اونو داشته باشه؟!... هیچ چیز نمیتونه جایه خالی مادربزرگمو که من سوگلیش بودم (تو نوه هاش  )برام پرکنه ....قدر پدربزرگترها و مادر بزرگترها و پدر ودرو مادرتونو بدونید.....همین چند روز پیش پدر همکارم _در زمانی که سفر حج بودو درست بعد طواف _فوت کردند....برای امرزش روحشون التماس فاتحه دارم و  برای مادر دیگر همکارم که باید شیمی درمانی بشه  و همچنین همه مریضها التماس دعا...اینو هم باید دونست که درد از دست دادن عزیزامون مسئله ایه که برای تک تک ما  هم حتما ممکنه !!!پیش بیاد. که صد البته فکر کردن بهشم سخته که تصور کنی که  دریو باز کنیو ببینی جایه خالیه عزیزانتو اینکه هر چی که صدا میکنی دیگه کسی جواب نمیده....و اینکه چراغی که هر شبو هر سال روشن بود دیگه روشن نیست...این یعنی دردی که دیگه قابل برگشت نیست....اما چه باید کرد که مرگ حقه......پس  خارج از نصیحت باید تا زنده ایم و زنده اند قدر این لحظات با هم بودنشونو دونست و دعا کنیم سال جدید و هر سال  همه دور هم باشیم.....


القصه کودکان امروزی دیگر رنگ و بوی کارتون‌های زمان ما را درک نمی‌کنند؛ وقتی برای آن‌ها از حال و هوای آن روزهای جنگ و بمباران و کارتون‌ها تعریف می‌کنیم، واکنشی نمی‌بینیم، چون آنها به کارتون‌های امروزی، سیا ساکتی، عمو پورنگ و فیتیله‌ای‌‌ها عادت کرده‌اند.کسی از آقای حکایتی که الان دلم براش خیلی تنگ شده هیچ خبری نداره...

امروز روز چهار شنبه سوریه! کی این داستانهای امروزه ما بود؟!یادش بخیر تو خونه قدیمیه مادر بزرگ آتیش روشن میکردیمو میپریدیم از روی اونو میخوندیم...زردی من بود ز تو... سرخی تو بود ز من.....چه خوب بود سوختن بوته ها و بوش که الانم تویه مشاممه...کجا رفت اون روزها......وای کجاست اون روزها که ماکسیمم صدای تو کوچه ها صدای ماخوذ به حیاو  lightه ترقه هایی بود که توش سر کبریت میریختیمو مینداختیم هوا....یاد قاشق زنی بخیر....که من یکبار تو عمرم شاهدش بودم......

 کلا عید فقط مال بچه هاست و عیدها در بچگی قشنگ‌ترند و شاید فقط در اون موقع قشنگند

 یاد اون روزها به خیر..............دیگه برنمیگرده..................من که فقط با چنگ و دندون سعی میکنم کودک درونم زنده بمونه...شما رو نمیدونم...اما اگر اون بمیره... شاید فیزیکم حی و حاضر باشه اما روح ندارمو سنگم و نه انسان!
 سال 89 برای من اصلا سال خوبی نبود و چند شب پیش که داشتم سال رو مرور میکردم دیدم همش مشکل بودو استرس (که من ازش گریزانم) و تقریبا هیچ نقطه امید بخشی توش نبود... همش غم و قصه و نگرانی ....نمیدونم برایه شما چی جوری بودو چطور گذشت اما امیدوارم سال 1390 برایه همه ایرانیها و همه اونهایی که این سالو جشن میگیرن مصداق دعای حول حالنا الی احسن الحال باشه و سالی سرشار از موفقیت و شاد کامی باشه برای شما و از خدای متعال هم  میخوام که همه شما به همه ارزوهاتون برسید.

عیدتون مبارک..............................................................................................سرتون سلامت
http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcQZ-YUSnxD41iED35io_JQ81c1eN8Y4kMPJo-XIbXVpsJcMT3iq1Q&t=1






       مراقب قلب ها باشيم
 
         وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم

        پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم

       وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
 
  و همچنان تنها می مانیم
 
 
       هیچ چیز آسان تر از قلب
نمي شکند.
 
    ژان پل سارتر

ایکاش که عبرت بگیریم


 


به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید | BestIranGroups


 در جائی خواندم که: بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

 

میمون ها که  کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.

 

این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.

 

اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم افکار قدیمی و تعصبات خشک را کنار بگذاریم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟

سلام

سلام..خوبید بحمدلله؟یه چند روزی اهواز بودمو نبودم.تاخیر و نبودنمو به من ببخشید....

http://rpmedia.ask.com/ts?u=/wikipedia/commons/thumb/f/f4/Ahvaz_Bridge.jpg/120px-Ahvaz_Bridge.jpg

راستش چی بگم که اهواز اصلا با جایی  مثل رشت که من دو هفته پیش اونجا بودم  قابل مقایسه نیست.هر دو مرکز استانند اما رشت کجا و اهواز کجا؟!اهواز اصلا شهر نیست به نظر من....در تمام مدتی که من اهواز رو میگشتم حتی یک فروشگاه top هم توش پیدا نکردم.از نادری گرفته تا زیتونش رفتم و از پنج نخلش تا چهار شیرش قدم زدم و در برگشت یه سرم به کیان پارس زدم اما دریغ از چیزی که با استانداردهای یه شهر امروزی هماهنگی داشته باشه.

فقط شلوغی بود و ازدحام جمعیت .

همینو دیگر هیچ!

مردمی که مثل همه جابرای خریدشب عید زده بودند بیرون.همین!

هراز گاهی جوونهاییرو میدیدم که کارشون تنه زدن حرفه ای به دخترهای جوون بود.چیزی که من دیگه مدتیه نه در تهران  بلکه در خیلی جاهیایه دیگه هم  موارد مشابه این چنینیو نمیبینم.

تا دلتون بخواد در کیانپارس که محله اعیونیه اهوازه جوونهای بیکار دیدم که دم مغازه ها نشستنو به بطالت امور خودشونو میگذرونند.

شهری که شعر ورد لب جوونهاش _ به سبک شعارهای رایج در ورزشگاههای فوتبال _تعریف و تمجید از میلاد میداوودی,بازیکن استقلال تهران , بود.

شهری که از پنج نخل تا چهار شیرش از من هشتصد تومن کرایه گرفتن برای دو قدم راه.

شهری که در ظرف یک هفته روی روغن زیتونی که من هفته پیشش خریده بودم (چون دوباره برای بار دوم رفتم اون مغازه و فکر کردند که مشتریم) خداد تومن گذاشتند روی قیمتش و فکر کردند ظرف یک هفته من قیمت خرید قبلیم یادم رفته از ذهنم.

شهری که کلا اگر بفهمند غریبی بهت رحم نمیکنند.

شهری که تو پبتزا فروشی وقتی من ببخشیدا_ لچچری_ نکردمو موقع برداشتن سس اضافه خواستم پول سس رو بدم به من خندیدند.انگار ندیدن همچین آدمهایی رو!

شهری که مهمون نوازیشون اینجوری بود که سه وعده به من جوجه _از این دوهزارتومانیا_ دادند که بلانسبت جلویه سگ میگذاشتی هم نمیخوردو ما رو مسموم و مریضمون کردند که الان هم بعد سه روز هنوزم که هنوزه خوب نشدم و بیمارم.

و.........................

خلاصه کلام(با اینکه تا حالا چندین بار به اهوازمشرف شدم اما حالاکه چند بارتجربمو ازاین شهرمیگذارم کنارهم باجرات اینوبه شما میگم)...


به هیچ کس زندگی در اهوازو پیشنهاد نمیکنم.

خوشم نیومد از این شهر

اینبار واقعا دلمو زد اهواز.

جایه زندگی نیست.

یعنی من نمی تونم یه همچین جاهایی زندگی کنم.

شمارو نمیدونم!

اما یه چیز دیگه:

اعتقاد قلبی من اینه:

حق اهواز و استان خوزستان بسیار بسیار بیش از اینهاست.


سلام!

خوبید بحمدلله؟

یه خبر دارم براتون!

میدونید چیه؟!

من امشب  میرم تو سی و دو سالگی......به همین راحتی عمرمون میگذره......پیر داریم میشیمو هنوز حسرت روزهای خوب بچگی زیر زبونمونه...............یاد خوش دوران کودکی به خیر.....چه روزهای خوبی بود......بزرگترین مشکلمون امتحانامون بودند....یادتون هست یا نه؟.......وای!حالا که بزرگ شدیم میفهمیم مشکلاتی که اون موقع داشتیم  با بزرگ شدنمونو افزایش تجربمون چه مسخره به نظر میان حالا....این خصلت زندگیو افزایش تجربه و محاط شدن روی مسائل زندگیه....

http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTydd0_7tFx5vSEdQOwIVVR8EYZjVhFGnLGkPm1VEQrZTxijYyp&t=1

دیروز تو حال و هوای خودم بودم که شماره جدید همشهری جوانو دیدمو خریدمو با ویژه نامه اون که مختص کارتونهای دوران کودکی بود رفتم به روزهای خوب گذشته.............یه حس قشنگی بهم دست داد ...درست مثل حس روزهایی که برنامه کودک یک ساعت بیشتر نبودو بعد کلی پخش اگهی گمشده هاو سرود ملی و خبر برنامه کودک دوست داشتنیمون شروع میشد....یاد خانم خامنه و رضایی  به  خیر که این  چند وقته هراز گاهی تو برنامه بچه های دیروز میبینمشون..........

القصه!

خواستم یادی از گذشته ها بکنم.


تولدم مبارک!


همین!فعلن!تا بعد!