روزها گذشت می نویسم اما باور نمی کنم ، نمی خواهم باور کنم که رفت... وموقع رفتنش من در جایی دیگر غرق در دنیایی دیگر ؛ و هنگام رفتن به خانه ی جدید اما ابدیش شتابان به سویش ...ولی دریغ که لایق به التقائش نبودم !

و او رفت و من در حسرت اندوه آخرین دیدار که تمام محارمش بودند و من در راه

می نویسم به یاد خنده هایش ، سادگیش ، عطوفت و مهربانیش ، لطافتش ، صداقتش و تمام خوبیهایی که از او تا ابد جاودان می ماند ؛ جاودانتر از دعاهایش که بدرقه فرزندان و نوه هایش است.میراثی از این دعاها برای معدودی از ماست ... بلی!تسبیح و مهرهایش.

به خاطر دارم که هر وقت سلام گویان وارد می شدم ، مشغول زمزمه و تسبیح و ذکر بود ، با چهره ی خندان و صورت چروکیده و چای به دست می گفت ؛ «سلام.مجید..خوبی ننه؟»

آه!کی و کجا خواهم توانست درخشش چشمان نیلگونش را درک کنم ، وقتی چنین می گفت در آخرین دیدارم روی تختهای زرد بیمارستان ؛ «سلام..ننه!...خوش اومدی.....»....با آن حال........

خدایا در عجبم که چرا فرشته ای به دنیای آدمی فرستادی و با آمدنش پیش خودت قلب ما را به درد آوردی؟حتمآ فراقش ما را فراق رسد!

 

مادر بزرگ

با شنیدن واژه ی ( مادر بزرگ ) به دنیای پر شر و شور کودکیم می روم و بر می گردم!

خانه ای بالا بلند در محله ای قدیمی با بافت گلی ساختمانی در ابتدای یک باغ کوچک ، برای بازیگوشیهای کودکانه  زیاد می رفتم ، ممکن نیست فراموش کنم ؛ کمدی که مخفیگاه  انواع لواشکها وشیرینیجات مختل بود و من برای پاتک دور از چشم آن نازنین سفر کرده چه نقشه هایی که نمی کشیدم!ولی حالا می فهمم دور از چشم فرشته ها هیچ کاری انجام شدنی نیست.

بی وفا می دانستی وقت خندیدن و گفتن داستانها و شعرهایت که جمع کردنشان دیوانی می شد ، قدر زیبا می شدی؟صورتی داشتی که هر چینش عالمی از تجربه ، که دنیا فرومایه و ما در اول پاک...ولی عده ای مثل دنیا می شوند و تو بر عکس این عده...

آری می نویسم در مذمت بی وفایی دنیا و رسمش!سخت است درک حکمت خالقش و در آخر ؛ می نویسم و می گریم در فراقت ،  دوست داشتنی جاودان!...

ایام هجرت ناباور است چون در این دخمه هنوز به دنبال کسی می گردم...که بگوید ، با پاهای دراز و دردکن و نگاهی معنی دار که به نظاره بنشیند.

من از تو ناصبورم ولی تو سنگ صبور بودی و خواهی بود....آری همه ی ما خاطره ایم و ناگذیر رهگذر این قافله ایم....




برای شادیه روحش التماس فاتحه ای دارم در سالگرد رفتنش...از منو مادر بزرگم دریغ نکنید محبتتونو.


نميدانم نويسنده اين متن كيست.ولي انگشت روي دردبزرگي ازدردهاي اين جامعه گذاشته است




زمانی برای گاز گرفتن اسب ها

مادرم  شصت ساله است. زن مهربانی است ، کمتر نق می زند  و سعی می کند مثبت باشد. 
مادرم سرطان دارد،  اما در این مورد با کسی حرف نمی زند. 
مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پیش اینجور شد. 
حالش خوش نبود. اصرار کردم .مامان ؟ چی شده؟داستان ساده و دردناک بود.
مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج جوان  می آیند و می نشینند روی صندلی عقب. 
مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که  انسانیت حکم می کند که آنها توی سایه بشینند. 
تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سایه خوشند. 
وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفررا پیاده کند تا از تاکسی بیرون بیاید. 
مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی! 
مادرم جا خورده. گفته پسرم، من جای مادر تو هستم، این چه لحنی است؟ 
جوان گفته برو بابا ! سوار شده و در را شترق بسته و تاکسی حرکت کرده. 
مادرم ناراحت  شده بود، با غم این را تعریف می کرد. باورم نمی شود….تهرانی که من ترک کردم این جوری نبود.
***
خواهرم دو ماه است برگشته تهران برای تعطیلات تابستانی. 
دیشب توی اسکایپ حرف می زدیم. پرسیدم اوضاع چطوره؟ گفت افتضاح. افتضاح. مردم خیلی بد شده اند. 
تهرانی که ما ترک کردیم اینجوری نبود. 
مردم توی روز روشن  به هم فحش می دهند، عصبی اند ؛ 
بعد قیافه اش جور عجیبی شد و گفت: بی ادب… بی ادب،چجوری بگم، مردم خیلی بی ادب شدن!
***
میام توی وبلاگ. می بینم  باز غوغا شده… چند تا آدم خوب به هم حرفهای بد زده اند. ......... را به هم حواله کرده اند. 
پدر و مادر هم را نواخته اند..  
آنها را می شناسم ، شهادت می دهم که آدمهای خوبی هستند.
مانده ام که این همه حرف بد را از کجایشان در آورده اند..
از خودم می پرسم این همه خشونت چرا؟ 
واقعا این همه حرف بد برای گفتن یک نظر لازم است؟ 
یاد قیافه ی خواهرم می افتم وقتی می گفت بی ادب شده اند… بی  ادب !
***

یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید: 
گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همديگر را گاز می گیرند
این واقعیت با اینکه نباید باشد ،هست
وقتی اوضاع سخت می شود اسب هایی که یک گاری را می کشند 
به جای آنکه به یکدیگر کمک کنند تا بار را با هم به دوش بکشند
همدیگر رو گاز می گیرند
این کمکی به اوضاع نمی کند. اما اسب ها این را نمی بینند؛ چرا …نمی دانم. 
آنقدر می دانم که آنهایی که برای نابودی این گاری نقشه کشیده اند 
از دیدن اسب هایی که به جای دیدن اشتراک های بی نهایتشان 
همدیگر را گاز می گیرند، خیلی خوشحال می شوند.

ببخشید شما ثروتمندید ؟








هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.
 
هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.
 
پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»
 
کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه ی کوچکشان قرمز شده بود.
 
گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»
 
آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.
 
بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»
 
نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»
 
دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»
 
آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
 
فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم. سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه ی این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.
 
لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.
 
مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.


 
ماریون دولن