روز شمار عمر من...5
Whittall

اون وقت ما به خودمون میگیم وطن پرست!هنوز لگد علی کریمی در جام قبلی به کیف پزشک تیم ملی در جام قبلی از یادمون نرفته و یادمون بیاد که حالا دنیا در مورد کره شمالی چه فکری میکنه و ۴ سال پیش در مورد ما چه فکری کردند.همون قدر که اون لگد در رسانه ها خبرساز شد.این گریه ها هم به تیتر یک تبدیل شد.اما این کجا و اون کجا.راستش به نظر من همون بهتر که نرفتیم جام جهانی.مثلا میرفتیم که چی بشه؟!چه اتفاق خاصی میخواست با این نسل فسیل شده فوتبال برایه ماو کشور ما بیفته که حالا نیفتاده؟جام جهانی برایه بازیکنان ما جز یک نمایش شو که بیان توشو مثلا هنر نمایی کنندو قیمتشونو ببرند بالا مگر چیزه دیگه ایم داره؟اصلا جامی که بری توشو همش ببازیو جلویه انگولایه قحطی زده با این همه ثروت و نفت و امکانات به زحمت یک یک کنی جز اینکه ابرویه خودتو کشورتو مملکتتو اسیارو ببری چیزه دیگه ایم مگه داره؟!.باید یه ذره سرمونو بالا بگیریم وقتیکه کره قهرمان جام ملتهای دوره قبل اروپارو ـ یونانو ـ راحت میبره.وقتی ژاپن حریفشو راحت شکست میده.وقتی نیوزلند با همه وجود بازی میکنه و دقیقه ۹۳ گل مساویو میزنه به حریف.کره شمالیم که ذکرش رفتو در ادامه جام از استرالیا هم بیشتر خواهیم شنید

.راستیتش تو این جام مشکل مدیریته ما بیش از پیش به چشم اومد.شما فکر میکنید اگر ماهم در این جام جلویه ارژانتین قرار میگرفتیم بیشتر از ۴ تا میخوردیم.نه!مشکل ما بازی با یونانه و تیمهایی از این دست که کره راحت و بی درد سر میبره اما ما باید دغ بخوریم تا ببریم.میدونید چرا؟!اونا اینقدر با تیمهای مطرح دنیا بازی تدارکاتی برگزاری میکنند که ترسی از این تیمهاو عناوینشون که مثلا این تیم قهرمان اروپاست یا افریقا ندارند.اما ما حسرت اینو میخوریم که در جام قبلی حتی یک حریف تمرینی خوبم نداشتم و اگر کرواسیم نبود که به لحاظ اشنایی مربیش با برانکو درخواست بازی دوستانه ماروپذیرفت. اس حریفایه تدارکاتیه ما بوسنی بود.اری!این است و ضع ورزش ما!اگر یه تیم محلاتو در کشور ما بهش امکانات بدندـ با یک مدیریت مناسب ـ در جام جهانی از خیلی تیمها بالاتر می ایستد.خوب بهتر از فوتبال بگذریم و فقط ارزو کنیم روزی بیاد که ماهم مثل سویس و الجزایر خوبو بابرنامه بازی کنیم.مثل اسلوونی ونیوزلندبی پرواو باغیرت و ۱۰۰ البته مثل ارژانتین قشنگ..اینجوری خیلی بهتره!
و اما....
رسیدیم به اونجا که از لوگزمبرگ گفتیم.
واما ما دو روز لوگزمبرگ بودیم.در ولایتی که شما بگو دریغ از یک ایرانی.هتل ما بیرون شهر لوکزمبرگ بود و در فاصله ۱۰ کیلومتری..عصرها با دوستان مسافت طولانیو قدم میزدیم تا به نردیکترین دهکده برسیم.دهکده ای بسیار زیبا باخونه هایی بسیار شیک.برخلاف ایران که همه حمله میکنند که بیانو در شهر های بزرگ و به خصوص تهران زندگی کنند در اروپا حداقل داستان برعکس بود.در لوگزمبرگ اینو ما به عینه دیدیم که مردم کارشون در شهر بود و منزلشون در دهکده های اطراف. تا دلتون بخواد ما در این پیاده روی عصرگاهی الو جنگلی خوردیمو با دوستان گفتیم و خندیدیم ودر خنکای اوایل تابستان لوگزمبرگ به خودمون لرزیدیم.در روزاولی که لوگزمبرگ بودیم رفتیم بازدید از یه پروژه بزرگ تصفیه فاضلاب در لوگزمبرگ.مسئولی که برایه ما مشخص کرده بودند یه خانوم مهندس جوون بود که بسیار مودب بود و البته در تمام طول بازدید حریف ما نشد که به ما بگه که اقایون محترم! گذاشتن کلاه ایمنی از الزامات بازدید از کارگاه های فنی در اونجا و تمام دنیاست و اگررعایت نکنید و نماینده های بیمه ببینند مارو بیچاره میکنند.این خانوم مرد از بس سئوالایه بیربط مارو جواب داد.ازدواج کردی؟پارتنر داری؟بی افتو چقدر دوست؟چند ساله با همید؟چقدر میگیری؟...و کار به اونجا رسید که دختره خیلی صریح گفت شاید پرسیدن این سئوالها در فرهنگ شما متداول اما در فرهنگ ما باب نیست.یه خورده که اروم شدیم و شد دیدیم که زن دایی این خانوم ایرانیه شروع کرد از غذاهایه ایرانی تعریف کردنو به به چه چه کردنو اینکه دلش میخواد بیاد ایران و وسط ها گیر واگیر یکی پرسید دوباره که چقدر میگیریو خانمه یه چی گفت که فکمون جوش خورد.گفت الان دانشجو و بر این اساس الان چون کامل اینجا نیست ۳۰۰۰ اویرو در ماه میگیره .گفت اگر کامل وایسته و کار کنه ۵۰۰۰ تا میگیره.منم کم نیاوردم و گفتم یه مهندس برق اگر تو کشور شما بخواد در یه همچین سایتی کار کنه ماهی چقدر میگیره.گفت بین ۹ تا ۱۱ هزار اویرویعنی ماهی ۱۲ تا ۱۵ میلیون تومان.حالا شما تصور کن که ما چقدر بدبختیم که کل حقوقمون با همه اضافه کاریو ماموریتو همه اینها به ۹۰۰ هزار تومنم نمیرسه و به جرات میگم برابر اونها تازه یه چیزی بیشترم کار میکنیم.رفاه اونها رو هم نداریم و...بگذریم بهتره!!!....اون روز ناهار ما تو شرکت اب لوگزمبرگ برایه اولین وفکر کنم شاید اخرین بار تو عمرمون نهار خاویار اصله ایرانی خوردیم که خداییش بی نهایت خوشمزه بود.این نهار بهترین نهاری بود که ما در این ۱۱ روز خوردیم.همه چی داشت.از شکلات تلخ اصل و کیک خامه ای به عنوان دسر تا ماهی بخار پز و سرخ کرده به عنوان غذایه اصلی.کنارشم بطریهای اب گازدار بود که در اروپا خیلی طرفدار داشت که ما البته هیچ کدوممون خوشمون نیومد از مزه اش. اون روز عصرش ما که رفتیم هتل.بعد استراحت و خواب تو لابی نشسته بودم که دیدم راننده ما که از هلند با ما بود اومدو تو لابی نشست بغل ما.منم با انگلیسی دست و پاشکسته شرو ع کردم باهاش صحبت کردن که کجایی هستی؟چند تا بچه داری؟چند سالشونهو از این حرفها که گفت یک دختر دارم که همسن شماست و ازدواج نکرده.گفتم پارتنر داره؟گفت اره!بعدش ماهم مثل دیوونه ها شروع کردیم به گیر دادن که دوست پسر یعنی چی؟این یعنی هرزگی.این یعنی بی تعهدی و از این تیپ شعارها که یهویی شاکی شدو گفت بابا!دختر من...نیست که! این چیزها برای ما پذیرفته شده هستش.اون با یکیه.با همونم میمونه.یه تعهد قلبیه.درسته جایی ثبت نشده.اما با همند.ما هم دیدیم درست میگه.به ما چه که برایه بقیه ملت دنیا نسخه بپیچیم.خودمون ۱۰۰۰ تا مشکل داریم و توش موندیم.داره منطقی میگه.پس ساکت شیم بهتره!ناچارا پس معذرت خواستیمو برگشتیم تو اتاقمون. صبح روز دوم قرار بود ما ۷ صبح حرکت کنیم به سمت پاریس.ماهم سرشب خوابیدیمو صبح زودبیدار شدیم.دوش گرفتیم و ساکمون رو بستیم و اماده شدیم بریم رستوران و صبحانه بخوریم که یهویی دیدیم سر تیممون دکتر قربان بیگی دم در ایستاده که اقا چرا دیر کردی.ما هاج و واج موندیم چه خبره که دیدیم دوستان شب گذشته در غیاب ما توافق کردند ۶:۳۰ راه بیفتند که به ترافیک ورددی پاریس در عصرگاه برنخورند.ما هم بی چونو چرا پذیرفتیمو بی صبحانه راه افتادیم سمت پاریس.
این بود قسمت دیگری از روزشمار عمر من.در ضمن خواهشا یه سایتی برایه بارگذاری عکس به من معرفی کنید که بعد از بارگذاری عکسهاش در وبلاگ قایل نمایش باشه.ممنون میشم به من ادرس این سایتارو بدید.مرسی!حیفم اومد یه متنی رو هم که چند روز پیش خوندم وورقیست از تاریخ این مملکت براتون نیارمو یادی نکنم از مصدق و همه وطن پرستانی که تونستند کمر استعمار پیرو بشکنند یادمون نره که این روباه پیر هنوزم هست و دمش از لایه خیلی اتفاقا که در مملکت ما میفته بیرونه.پس حواسمونو خوب جمع کنیم و دوستو دشمنمونو بشناسیم.اون مطلب اینه:

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودت از
موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
نكرد و روي همان صندلي نشست ..
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
در آمد و گفت :
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
کدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
ماست نه سرزمين آنان ...
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرارگرفته بودودرنهايت نيز انگلستان محکوم شد .


































































































