چرا مادرمان را عاشقانه بايد دوست داشته باشيم؟؟؟؟؟؟؟


يادمه زماني كه بچه بودم با مادر بزرگم ميرفتيم روضه.حالا هر جايي و هر موقعي كه بود فرقي نميكرد.مادر بزرگايه من هر دو ;پايه اين كار بودند.به خصوص ننه حليمه_مادر بابام_(خدابيمرزتش كه هميشه دست محبتشو دعايه خيرش هنوز كه هنوزه باهامونه.) يادمه يه روز كه از قضا اين بار با اون يكي مادر بزرگم_ننه صغري_ رفته بوديم روضه ابولفضل, واعظ يه خاطره اي تعريف ميكرد از يه مجلس ديگه كه تو همون خونه چندسال پيش داشته  كه امروز طلبيد اينجا بازگو كنم

ميگفت ما چند سال پيش اينجا روضه ميخونديم.ديديم صاحب مجلس گريه اي ميكنه كه نگو ونپرس.گفتيم نكنه ماداريم خوب ميخونيموحرفهاي تالم برانگيزو يا چيز خاصي  كه تاحالا نميگفتيم ميگيم  كه اين خانم صاحب مجلس داره اينجور گريه ميكنه؟!خلاصه از ما خوندن و از اون خانم گريه كه خلاصه دل ما طاقت نياوردو وسطايه مجلس يواشكي پرسيديم چي شده؟چرا اين همچين ميكنه!؟ كه ديديم پسر خانم رفته سربازيو اين گريه ها واسه اونه واين وسط ما فقط نقش گرم كردن فضا و دراماتيك كردن ماجراو داشتيم.روضه بهانه بود اون روز.

يادش به خير!اون خانم توران خانم همسايه مادربزرگم بود كه عمرشو داد به شما.خدا همه امواتو بيامرزه.الانم مااز داره دنيا فقط يه مادر بزرگ داريم كه تا هفته اي چند بار باهاش صحبت نكنم و حالشو نپرسم روزم شب نميشه.هوايه مادراتون داشته باشيد.اينا سرمايه ماهستند.ادم فقط يه پدرو مادر داره فقط..نميتوني بريو يكي بياريو بگذاري جاشونو بگي اينا پدرو مادرم هستند.بچه پيدا ميشه شوهر پيدا ميشه اما مادرو پدر نه!احترامشون خيلي واجبه.ميدوني چرا؟!چون:

چون ما را با درد بدنيامي‌آورد و بلافاصله با لبخند مي‌پذيرند

چون شيرشيشه را قبل از اينكه توي حلق ما بريزند ، پشت دستشان مي‌ريزند

چون وقتي توي اتاق پي پي مي‌کنيم زياد با ما بداخلاقي نمي‌کنند

و وقتي بعدها توي تشکمان جي جي مي‌کنيم آبروي ما را نمي‌برند

و وقتي بعدها به زندگي‌شان‌ ترکمون مي‌زنيم  فقط مي‌گويند: خب جوونه ديگه، پش مياد! 

چون وقتي تب مي‌کنيم، آن‌ها هم عرق مي‌ريزند

چون وقتي توي ميهماني خجالت مي‌کشيم و توي گوششان مي‌گوييم سيب مي خوام، با صداي بلند مي‌گويند منير خانوم بي زحمت يه سيب به اين بچه بدهيد و ما را عصباني مي‌کند 

 و وقتي پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک مي‌زند، با پدر دعوا مي‌کنند

 چون وقتي در قابلمه غذا را برمي دارند، يک بخاري بلند مي شود که آدم دلش مي خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد 

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم 

چون وسط سريال‌هاي ملودرام گريه مي‌کنند

چون بعد از گرفتن هديه روز مادر، تمام فکرو ذکرش اين است که مبادا فروشندگان بي انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند 

چون شبهاي امتحان و کنکور پابه ‌پاي ما کم مي‌خوابد اما کسي نيست که برايش قهوه بياورد و ميوه پوست بکند 

به خاطر اينکه موقع سربازي رفتن ما، گريه مي‌کند و نذر مي کند و پوتين‌هايمان را در هر مرخصي واکس مي‌زند

چون وقتي شب عروسي ما داماد ازش خداحافظي ميكند با چشماني پر از اشك سفارشمان را ميكند ما را به داماد ميسپارد

چون وقتي که موقع مريضيش يک ليوان آب  به دستش مي دهيم يک طوري تشکر مي کند که واقعا باور مي‌کنيم شاخ قول شکانده‌ايم

چون موقع مطالعه عينک مي‌زند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هيچوقت يادشان نمي‌رود که از کدام غذا  بدمان مي‌آيد و عاشق كدام غذاييم ،
حتي وقتي که روي تخت بيمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوريم

چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان اين است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد 

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش  رو براي هزارمين بار ميشكنيم،
چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون وخودش رو گول ميزنه كه ‌بخشش از بزرگانه


 

چون مادرند.


ادب واحترام فراوان همراه بادرود بي پايان به همه مادران گيتي كه مهرومحبت رامعنا بخشيدند

 

 

  cid:1.813548269@web55102.mail.re4.yahoo.com

 اين عكس با عنوان عشق مادر در زمان زلزله اثر يك عكاس چينيست كه برنده چندين جايزه معتبر بين المللي از جشنواره هاي معتبر شده است.

دوستان. واقعاً بعضی چیزها دل آدم را می لرزونه و بعضی چیزها دل آدم را به درد می آره. متن زیر از اون دسته است که هم دل آدم رو می لرزونه و هم به درد می آره:

دعوت رييس اداره دعوت سفارت آمريکا از استاد علی اکبر دهخدا برای مصاحبه با راديو صدای آمريکا

19 دیماه 1332 تهران

آقای محترم- صدای آمريکا در نظر دارد برنامه ای از زندگانی دانشمندان و سخنوران ايرانی، در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک پخش نمايد. اين اداره جنابعالی را نيز برای معرفی به شنوندگان ايرانی برگزيده است. در صورتی که موافقت فرماييد، ممکن است کتباً يا شفاهاً نظر خودتان را اعلام فرماييد تا برای مصاحبه با شما ترتيب لازم اتخاذ گردد . ضمناً در نظر است که علاوه بر ذکر زندگانی و سوابق ادبی سرکار، قطعه ای نيز از جديدترين آثار منظوم يا منثور شما پخش گردد. بديهی است صدای آمريکا ترجيح می دهد که قطعه انتخابی سرکار، جديد و قبلاً در مطبوعات ايران درج نگرديده باشد. چنانچه خودتان نيز برای تهيه اين برنامه جالب، نظری داشته باشيد، از پيشنهاد سرکار حُسن استقبال به عمل خواهد آمد. با تقديم احترامات فائقه : سی. ادوارد. ولز رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا


پاسخ استاد علی اکبر دهخدا

جناب آقای سی. ادوارد. ولز، رئيس اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا نامه مورخه 19 ديماه 1332 جنابعالی رسيد و از اينکه اين ناچيز را لايق شمرده ايد که در بخش فارسی صدای آمريکا از نيويورک، شرح حال مرا انتشار بدهيد متشکرم . شرح حال من و امثال مرا در جرايد ايران و راديوهای ايران و بعض از دول خارجه، مکرر گفته اند. اگر به انگليسی اين کار می شد، تا حدی مفيد بود؛ برای اينکه ممالک متحده آمريکا، مردم ايران را بشناسند. ولی به فارسی، تکرار مکررات خواهد بود، و به عقيده من نتيجه ندارد ... و چون اجازه داده ايد که نظريات خود را دراين باره بگويم واگرخوب بود، حسن استقبال خواهيد کرد، اين است که زحمت می دهم : بهتر اين است که اداره اطلاعات سفارت کبرای آمريکا به زبان انگليسی، اشخاصی را که لايق می داند، معرفی کند و بهتر از آن اين است که در صدای آمريکا به زبان انگليسی برای مردم ممالک متحده شرح داده شود که در آسيا مملکتی به اسم ايران هست که در خانه های روستاها و قصبات آنجا، در و صندوقهای آنها قفل ندارد، و در آن خانه ها و صندوقها طلا و جواهرات هم هست، و هر صبح مردم قريه، از زن و مرد به صحرا می روند و مشغول زراعت می شوند، و هيچ وقت نشده است وقتی که به خانه برگردند، چيزی از اموال آنان به سرقت رفته باشد ... يا يک شتردار ايرانی که دو شتر دارد و جای او معلوم نيست که در کدام قسمت مملکت است، به بازار ايران می آيد و در ازای«پنج دلار» دو بار زعفران يا ابريشم برای صد فرسخ راه حمل می کند و نصف کرايه را در مبداء و نصف ديگر آن را در مقصد دريافت می دارد، و هميشه اين نوع مال التجاره ها سالم به مقصد می رسد. و نيز دو تاجر ايرانی، صبح شفاهاً با يکديگر معامله می کنند و در حدود چند ميليون، و عصر خريدار که هنوز نه پول داده است و نه مبيع آن را گرفته است، چند صد هزار تومان ضرر می کند، معهذا هيچ وقت آن معامله را فسخ نمی کند و آن ضرر را متحمل می شود. اينهاست که شما می توانید به ملت خودتان اطلاعات بدهيد، تا آنها بدانند در اينجا به طوری که انگليسی ها ايران را معرفی کرده اند، يک مشت آدمخوار زندگی نمی کنند ... در خاتمه با تشکر از لطف شما احترامات خود را تقديم می دارد.

علي اكبر دهخدا


سلام.خوبيد؟يه كم مريض احوالم.يعني خوب نيستم.اما دليل نميشه كه نيام اينجا.
به زودي
ميامو براتون مينويسم با كلي ايده قشنگ كه توذهنم هست.به زودي!فقط
كمي صبر كنيد.ميام.يعني قول ميدم كه بيام
!


اما این داستانم به نظرم زیبا اومد.دیدم حیفه اینجا نقلش نکنم.....

با خوندن این داستان یادمون نره که همیشه آرزومند آرزوهایه قشنگ برایه همه باشیم


 

دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستادو به کفشهاي قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد بعدبه بسته هاي چسب زخمي که دردست داشت خيره شدو يادحرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفشها نگاه کردوباخودگفت:

يعني من بايد دعا کنم که هرروزدست وپا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:

نه!... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.

 

.......................................................................................................................................

  شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خيره می‌شد. 

ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.فرشتگان پرسيدند چرا؟

پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد...

او اميد به بخشش داشت.