سلام.خوبيد؟يه كم مريض احوالم.يعني خوب نيستم.اما دليل نميشه كه نيام اينجا.
به زودي ميامو براتون مينويسم با كلي ايده قشنگ كه توذهنم هست.به زودي!فقط
كمي صبر كنيد.ميام.يعني قول ميدم كه بيام!
به زودي ميامو براتون مينويسم با كلي ايده قشنگ كه توذهنم هست.به زودي!فقط
كمي صبر كنيد.ميام.يعني قول ميدم كه بيام!
اما این داستانم به نظرم زیبا اومد.دیدم حیفه اینجا نقلش نکنم.....
با خوندن این داستان یادمون نره که همیشه آرزومند آرزوهایه قشنگ برایه همه باشیم
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي
ايستادو به کفشهاي قرمزرنگ با حسرت نگاه کرد بعدبه بسته هاي چسب زخمي که دردست
داشت خيره شدو يادحرف پدرش افتاد :اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت
را بفروشي آخر ماه کفش
هاي قرمز رو برات مي خرم"دخترک به کفشها
نگاه کردوباخودگفت:
يعني من بايد دعا کنم که هرروزدست وپا يا صورت
100 نفر زخم بشه تا...
و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:
نه!... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.
.......................................................................................................................................
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 15:16 توسط یه قصه گو
|