با یادی از حسین پناهی

 
http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcRacvXozNtTTS3_dFpbvuBw27_NZibsu5y4wSyk0_Ilr6RGldaLAf81MbNzjg

درمکه که رفتم خیال میکردم دیگر تمام گناهانم پاک شده است غافل از اینکه تمام گناهانم گناه نبوده و تمام درستهایم به نظرم خطا انگاشته و نوشته شده بود

درمکه دیدم خدا چند سالیست که از شهر مکه رفته و انسانها به دور خویش میگردند

در مکه دیدم هیچ انسانی به فکر فقیر دوره گرد نیست دوست دارد زود به خدا برسد و گناهان خویش را بزداید غافل از اینکه ان دوره گرد خود خدا بود

درمکه دیدم خدا نیست و چقدر باید دوباره راه طولانی را طی کنم تا به خانه خویش برگردم و درهمان نماز ساده خویش تصور خدارا در کمک به مردم جستجوکنم

آری شاد کردن دل مردم همانا برتر از رفتن به مکه ایست که خدایی در آن نیست.

قسمتي از كتاب کاش حقیقت داشت__مارك لوي




تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب برات باز می کنه و توش هشتادوشش هزاروچهارصد دلار پول می گذاره ولی دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل می کنی؟ او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا ..... «همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم: زمان. این حساب با ثانیه ها پر می شه.هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتادوشش هزارو چهارصد ثانیه به ما جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز بعد منتقل کنیم. لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده. هرروز صبح جادو می شه و هشتادوشش هزاروچهارصد ثانیه به ما میدن. یادت باشه که من و تو فعلا از این نعمت برخورداریم ولی بانک می تونه هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده. ما به جای استفاده از موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم. بیا از زمانی که برامون باقی مونده لذت ببریم. ازت تمنا می کنم.»

دوست به قلم سروش صحت:


دوست ، تقدیر گریزناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد. دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود. با دوستانمان میتوانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم تر آنکه می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم وسکوت کنیم. با دوستانمان میتوانیم درد دل کنیم و مهم تر آنکه می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند. از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعد تر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم. با دوستانمان میتوانیم بگوییم: امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم : امشب نیا حوصله ندارم. با دوستانمان می توانیم بخندیم  می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم میتوانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است. و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان مرد لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عزا بدانیم. با دوستانمان میتوانیم قدم بزنیم می توانیم نصف شب زنگ بزنیم  و بگوییم : پاشو بیا اینجا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم :حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از اینکه هستند خوشحال و خوشبخت باشیم.

خداحافظ و سلام، آقای گواردیولا!


بارسلونای گواردیولا، یک هفته بعد از سردترین و تلخ ترین شب های نوکمپ به پایان خط می رسد. به پایان می رسد و با مرگ زیبایش رستگار می شود


Pep Guardiola - Barcelona

یک :

دهکده کوچک سانتاپدور در قلب کاتالونیای پرشور. دهکده ای که پیش از این هیچ مبارز به نامی را در خود نمی بیند. اما حالا، هشتاد و شش سال پس از مرگ آنتونی گائودی اول، معمار بزرگ دیگری را معرفی می کند. معماری که عمارت دیگری را با همان شکوه کلیسای بزرگ سگرادا بنا نهد، با همان ابهت و همان ظرافت. کاتالانهایی که تا دیروز برج های برافراشته خانواده مقدس و دروازه امیدش را برای دیده شدن داشتند حالا پانتئونی بسیار بزرگ تر و با شکوه تر دارند، بزرگ تر از اسپانیا، بزرگ تر از عصر حاضر؛ بنایی که احتمالاً بهترین تیم تمام تاریخ فوتبال خواهد بود و معمارش هم همان قدر ارج و قرب دارد که معمار ابدی سگرادا؛ سینیور جوزپ گواردیولا، آنتونی گائودی دوم.

دو:
 "یک سال دیگر خواهم ماند. در پایان این یک سال اگر هنوز احساسم را داشتم می مانم والا به خانه میروم، استراحت می کنم و تلاش می کنم تا آن را دوباره به دست بیاورم". گواردیولا در چهل و یک سالگی برای دومین بار بر بام اروپا می ایستد، یک گام جلوتر از دریم تیم ابدی یوهان کریف و حالا هیچ کس حتی نمی خواهد به این احتمال هم فکر کند. بارسلونای عصر ما بدون پپ معنا ندارد، با این حال او به وعده اش عمل می کند. بعد از دویست و سی و نه دیداری که بیشترشان یک پایان مشترک را انتظار می کشند و هرگز هم تکراری نمی شوند. پر از خاطرات شیرینی که بسیاری را دوباره جذب فوتبال می کند. پر از شب هایی که فوتبال همه زندگی شان می شود. حالا پسران لاماسیا غمگین تر از همیشه روزهای تنهایی را انتظار می کشند.
 


 سه:
 یک پایان غم انگیز که احتمالا کمک بیشتری به بقای یک جریان الهام بخش می کند. برزیل دوست داشتنی تله سانتانا و سامبای معروفش درست همان شبی ماندگار می شوند که پسرکی با ساق های نحیفش به جانشان می افتد و سلاخی شان می کند، هتریک پائولو روسی در شب تلخ استادیو ساریا. مجارهای جادویی بعد از چهار سال بدون شکست ماندن در آخرین و مهم ترین نبردشان در فینال برن مغلوب معجزه آلمان ها می شوند تا اشک های قهرمان ابدی و بدون جام جام های جهانی، فرانس پوشکاش بیش از همیشه در یادها بماند و حالا بارسلونای گواردیولا، یک هفته بعد از سردترین و تلخ ترین شب های نوکمپ به پایان خط می رسد. به پایان می رسد و با مرگ زیبایش رستگار می شود.


چهار:
 خداحافظی الهام بخش همفری بوگارت (ریک) و اینگرید برگمن (ایلسا) در عاشقانه تکرار نشدنی کازابلانکا را به خاطر می آوریم؛ زمانی که ریک با تمام وفاداری اش به عشق بازی سال های دور در پاریس، ایلسا را روانه سرزمین خوشبختی می کند و عشق را قربانی رستگاری. درست همان زمانی که خود در فرانسه اشغال نشده و احتمالا در متن جنگ باقی می ماند تا ایلسا را از خطر برهاند و همان مونولوگ معروف که "ما هنوز پاریس را داریم". ایلسا می رود اما خاطرات ریک را هرگز از یاد نخواهد برد. گواردیولا می رود اما مادامی که بارسا هست او را هم در خاطر خواهد داشت. خاطرات چهار سال خوب و بدون شک تکرار نشدنی اش را. "ما هنوز رم داریم، ویمبلی را هم داریم"!


خداحافظ و سلام، آقای گواردیولا!

منبع:سایت گل

چه اتفاقی می‌افتد اگر بدون بازدم هوا را وارد ریه‌های خود کنید؟ فقط و فقط هوا را به درون بدهید. چقدر می‌توانید با هوایی که به درون ریه‌های شما وارد شده زندگی کنید؟ چقدر می‌توانید یاد بگیرید بی‌اینکه یاد بدهید؟ چقدر می‌توانید پول جمع کنید بی‌اینکه بخشی از مال خود را ببخشید؟ چقدر می‌توانید فقط و فقط به فکر خود باشید و دیگران را نادیده بگیرید؟ ریه‌های شما چند لیتر هوا را در خود ذخیره می‌کند؟ نفس‌ها را باید بیرون داد. کار ما در دنیا فقط و فقط جمع‌کردن نیست. چیزهایی را باید بی‌‌چشم‌داشت بخشید. قانون دنیا بر مبنای این است که در ازای چیزی که بدست می‌آوری چیزی را ببخشی.

پی‌نوشت: ملاقات با بعضی از افراد بسیار با ارزش است. این افراد در یک زمان کوتاه می‌توانند چنان انرژی را به شما منتقل کنند که باورتان نشود در دنیا هنوز کسانی هستند که ممکن است با صداقت تمام روبروی شما بنشینند و حرف بزنند. افرادی که تفکر خود را به شما تحمیل نمی‌کنند بلکه آن را بازگو می‌کنند، افرادی که قدرت انتخاب شما را نمی‌گیرند بلکه به شما اجازه انتخاب می‌دهند، افرادی که فقط حرف نمی‌زنند بلکه گوش می‌دهند و افرادی که با آرامش تمام صحبت می‌کنند و فضایی مثبت و گرم را پدید می‌آورند.