روز شمار عمر من...1

سلام

امدن سال جدید را به همه بزرگواران و همراهان خودم در این وبلاگ صمیمانه تبریک عرض میکنم

نمیدونم چه جور سالی بود برایه شما

اما من ۲ سال خوب داشتم سالهای ۸۷ و ۸۸ و درست برخلاف سال ۸۶ که بدترین سال عمر ۳۰ سالم بود.....۸۶ سالی بود که پدرم تصادف کردو معلول شد و چقدر سخت دیدن پدرت تو بستر ...اونم پدری فعال و رو پا که حالا پا نداره اونم به عنوان بچه بزرگ و تک پسر در حالی که فرسنگها دوری ازش....

یادمه اون روزها.......یعنی تو اواخر آذر ۸۶ یه شعر گذاشته بودم تو  netlog

مضمونش این بود

قصه میخوردم کفش ندارم

یکی را دیدم پا نداشت.

و تو ۶ دی همون سال  اون اتفاق تلخ و تصادف وحشتناک افتاد که همه چیمونو ریخت به هم.

نمیدونم شاید بعضی افکار خبر از اتفاقی میدن که در اینده نزدیک میخوان بیفتن و ما بیخبریم از ضمیر ناخوداگاهمون اما بگذریم....

سال داره نو میشه و از خاطرات خوب بگیم.


بعد ازپارسال که ازدواج کردمو با بهترینم زندگیمون رو شروع کردیم...

امسالم خوب گذشت به ما

 رفتم مکه و مدینه هلندوالمان و لوکزامبورک و فرانس و خیلی جایایه دیگه....حالا میخوام به مرور عمر نامه یا همون سفر نامه  خودمو واستون روایت کنم..امیدوارم خوشتون بیاد

فروردینش که هی پاگشا شدیم و واسه اولین و اخرین بار فکر کنم از دیگران به عنوان عروس و داماد عیدی گرفتیم.یه سرم رفتیم یزدو اصفهان و چه خوش گذشت.یه دستبندم واسه صبیه ابتیاع کردیم از بازار طلا فروشایه یزد که میگننننننن عیارش ۱۹س...

اردیبهشتم رفتیم گشت و گذار....هوا عالی....یار راضی...گور پدر ادم ناراضی........

خرداد ماه جور دیگه ای بود

تولد عیال بود و جشنی مبسوط..

انتخابات و رای ما و شما و داستانایی که همه میدونیم و میدونید و.....

بیست و پنجمین روزشم من رفتم اروپا ماموریت. بعد از کلی گریه و زاری و برگزاری مراسم باشکوه خدا حافظی ساعت ۱۰ رفتیم فرودگاه که ۴ صبح بپریم و بریم بلاد کفر.حالا چه ساعت رفتنی کردیم ما.نگو اصلا و نپرس .همه خیابونا شلوغ بودن و ما با هزار ترس و لرز و سلام صلوات رفتیم فرودگاه و هزار بار خودمونو لعن کردیم که الان چه وقت ماموریت بود که زنتو زندگیتو تو این شرایط تنها بگذاریو بسپاری به امان خدا و بری...

خلاصه ما با ۱۰۰۰ سلام و صلوات راه افتادیم.

با ۱۰۰۰ استرس و فکر و خیال

با همکارا با یه اژانس رفتیم فرودگاه.

اونجا کم کم بچه ها جمع شدنو شدیم ۱۹ نفرو راه افتادیم.راستی  سر تیممون مهندس محقق بود که بی رو در بایستی یکی از شریف ترین انسانهایی بود که من تا حالا باهاش برخورد داشتم..انشالله هر جا هست خدا به خودشو خانوادش سلامتی عنایت کنه.

۴:۳۰ صبح با ترکیش رفتیم ترکیه.تو هواپیما هر کدوم از بچه ها یه جایی نشسته بودن و به واقع هیچ دو نفرمیمون کنار هم نبودند..ما هم که کلشو خواب بودیم تا ترکیه.تو فرودگاه اتاترک تا زمانی که واسه ترانزیت  بریم سوار پرواز امستردام بشیم فرصت شد یه گشتی بزنیم تو سالون فرودگاهش که بسیار زیبا بود و از یه بابتی ناراحت کننده..زیبا جون طراحی فوقالعاده ای داشت به لحاظ معماری و تا چشم کار میکرد پر بود از فروشگاه های زیبا و برندهای مشهور و ادمهایی از هر قومو ملیتی که فکرشو بکنی بودند و ناراحت کننده چون تا چشم کار میکرد هواپیماهایه مدل به مدل اخرین مدل تر کیش همه جا دیده میشد و اونوقت ما تو مملکت خودمون حتی یه هواپیمایه درست و درمون نداریمو ۴ تا خط پروازیو ایرلاین خوب و مطمئن.ما که زیاد میریم ماموریت.خدارو شاهد میگیرم که خیلی موقع ها جونمونو کف دستمون میگذاریمو میپریم...به خیلی از بزرگترین پایتختهای اروپایی و ۴ گوشه دنیام پرواز نداریم

اما همین ترکیش تا برزیل و امریکا و کانادا و ونکوور و مونترالشو و استرالیا و ملبورنو سیدنیش و همه جا هر روز پرواز داره.چرا ما بریم اونجاو ترانزیت شیم.؟

اونا باید بیان اینجا و ترانزیت شن!

مگه کین اینا؟!

بگذریم!!!!!!

از اونجا ترانزیت شدیم هلند.

تو پرواز به امستردام تو ردیف جلویه جلو  یه خانوم جوون سیاهپوست بغل دستم بود با بچه اش که قیافش مثل این عروسک سیاهیه کوچولو بود.خوشگلو ناز.انگار صورتشو واکس زده بودن.   

.باز هم ما خوابیدمو خوابو خواب تا یهو دیدیم یکی جیغ میزنه

بیدار شدیم دیدیم بلیطامونو پاسمون که دسمون بود همراهمون

نیست!!!!

بچهه گرفته بودو پرت کرده بود وسط هواپیما

زیر صندلیا

خلاصه با هر خفتی بود ما پیدا کردیمو خانومه شروع کرد عذر خواهی کردن با انگلیسیه دست و پا شکسته

گفتم کجایی هستید؟گفت اتیوپیایی و ساکن هلند...پیش خودم گفتم اینا بدبختنو هر چیزی که ما ازشون میبینیم تو تلویزیونمون فقر و بدبختیهیه مشت ادم نی قلیون که نون ندارن بخورنو از گرسنگی دارن میمیرن..پس یحتمل این خودش یا شوهرش ادم حسابین یا یه چیزی هستن تو هلند که با بچهاش اومده بره اتیوپی..گفتم چه میکنید در هلند؟گفت بیکاریم.....فکم جوش خورد...گفتم پس چی جوروی و از کجاو کدوم باند مافیایی تو هلند که مرکز مافیاست پول این پروازو که با پول ما میشد۱میلیونو پونصدو اوردی؟

گفت ماهیانه ۳۰۰۰ اویرو دولت هلند به ما پول میده...گفتم واسه چی؟گفت ما اقامت داریمو به همه افراد مقیم میده ماهیانه این پولو.....

سر درد گرفتم......

به همین راحتی......

  رفتیم از امستردام به دلف که بینظیرترین جایی بود که من رفته بودم تو عمرم با اون ارامش عجیبش..و از اینجا سفر نامه اروپای من شروع میشه


.....هتلمون چوبی بودو  زیبا

من اطاقم طبقه دوم بود با دو پنجره زیبا که سمت میدون جدید شهر دلف باز میشد

هر روز عصر ملت میومدن میشستن دور همو ساعتها حرف میزدنو یه پیکم مشروب میزدنو البته که ما فقط نگاه میکردیم...

هر روزمون برناممون بود ۶ بیدار میشدیم.

نمازیو صبحانه ای در لابی هتل و حرکت به سمت unisco IHE.

کلاس بودیمو بازدید از سایتها مختلف کشور هلند تا ۵عصر.

بعدشم ازاد بودیم و میگشتیم.

راستی تا یادم نرفته بگم ایرانی پر بود تو دلف.

یه اقای مرادی بود تو میدون قدیم شهر دلف که یه سیم کارتم به ما انداخت...۳۰ ثانیه ام ما نتوستیم - تو اون هاگیر وا گیر انتخابات و قطعی سرویسهاس موبایل و کارتای تلفن با ایرانو از ایران- با هاش تماس بگیریم.ناسلامتی ما تازه داماد بودیم  و یحتمل تاب دوری از خانواده  و زوجه خویش نداشتیمو مصرفممان حکمن بالا بود و اما

اون وقت جالب بود که میگفت اصل قیمت این سیم کارت ۱۸ اویرو هست شما چون هموطنید من بهتون ۱۱ اویرو میدم..تازشم میتونید برید اینترنت (که البته تو هلندخداییش  همه جاش با سرعت بالا و از طریق WI_FIدر دسترس بود )برید تا چند درصدی شارژاضافی بگیرید که البته هیچ وقت این اتفاق نیفتاو اضافه شارژی در کار نبود...

از مغازه این برادر مرادی ما یه اسیاب بادی که سمبل کشور هلند خریدیم

۱۹ اویرو که اونو اگه تو همین ایران به من میدادن ۱۰۰۰ تومن نمیخریدم

اما خوب چه کنیم باید یه چیزی میخریدیم که بیاییم و بذاریم تو بوفه خونه که به زبون بی زبونی به همه بگیم ما هلند بودیم دیگه!!!

ناگفته نمونه این اسیاب بادیو ما ۱۳ روز تو ساکمون ۴ تا کشور گردوندیم تو اروپا و اوردیمش ایران

وقتی از ساک میخواستیم درش بیاریم تو خونه یه پرش از ۴ تا پرش شکست وسوزه خنده شدیم ما

البته چون همه جا میگن همه راضی از چسب رازی اینجام چسب یاور ما شد که هم پولمون نرفته باشه و هم ابرمون.


این قسمت اول سفرنامم بود

تا قسمت بعدیش در سال جدید

شاد بشیدو خوشحال.

حال کنید با تعطیلاتتونو و در استانه سال جدید واسه همه مریضها به خصوص دوست و همکار من...اقای مهندس گرجی دعا کنید.... پیشاپیش عیدتون مبارک

هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد

 جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید .

 جبران خلیل جبران

پیشاپیش رسیدن سال نو را به تمامی دوستان همراه تبریک

میگویم ..

 

 

به امید این که در سال جدید هیچ قلبی به بهانه ی

 عبادت کنار بساط شیطان جا نماند

دانشمند بزرگ آلمانی امروز 131 ساله شد. دانشمندی که با تحقیقات گسترده در فیزیک و ارائه نظریه نسبیت تحولی بزرگ را در علم فیزیک جهان ایجاد کرده و نام خود را برای همیشه در میان صفحات تاریخ بشر به ثبت رساند.

مهر: تصاویری از لحظات مختلف زندگی آلبرت اینشتین دانشمند مشهور آلمانی به مناسبت صد و سی و یکمین سالگرد تولدش منتشر می شود.

آلبرت اینشتین دانشمند بزرگ آلمانی امروز 131 ساله شد. دانشمندی که با تحقیقات گسترده در فیزیک و ارائه نظریه نسبیت تحولی بزرگ را در علم فیزیک جهان ایجاد کرده و نام خود را برای همیشه در میان صفحات تاریخ بشر به ثبت رساند.

اینشتین (اولین نفر نشسته از سمت چپ) در جمع هم کلاسی ها در دبیرستان آرائو

یک نکته از اینشتین: "تنها چیزی که در آنچه درک می کنم اختلال ایجاد می کند، آموخته هایم است."

ویولون نوازی دانشمند بزرگ

یک نکته از اینشتین: "چقدر اندکند افرادی که با چشمهای خود می بینند و با قلب خود احساس می کنند."

تنهایی گوارا

یک نکته از اینشتین: "من در چنان تنهایی زندگی می کنم که در جوانی دردناک است ولی در سالهای بلوغ فکری گوارا می شود."

اینشتین در کنار ماکس پلانک

یک نکته از اینشتین: "اشخاصی مانند من و شما، هرچند چون همه فانی هستیم ولی با گذر زمان فرسوده نمی شویم،
همواره مانند کودکانی کنجکاو در برابر آن راز بزرگی که زندگی را در آن آغاز کردیم ایستادگی می کنیم."

آخرین تخته سیاه

یک نکته از اینشتین: "حیات آدمی زمانی آغاز می شود که او از خودش رها شود."


منبع:عصرایران

زیستن به سبک ژورژیو آرمانی

 

در خیابان ها قدم می زند و مثل کش تنبان هر جا که ولش کنی در پاساژها غوطه ور است! خرید می کند و از خرید کردن و پول خرج کردن سیر نمی شود، هر وقت هم که به او بگویی که "چی خریدی؟" در پاسخت می گوید که "هیچی" من که چیزی نخریده ام! "یه روسری ساده!" "یه شال بنفش!" ، آخه می دونی! شال بنفش نداشتم. یه مانتوی قرمز، یه کفش آبی، یه شلوار طوسی، یه تی شرت نارنجی و این بازی هیچ وقت تمامی ندارد! این چیزی ست که امروزه در اکثر جامعه شاهدش هستیم! "برند" ها زیاد می شوند و طالب این برندها زیادتر از خود برندها! آدم هایی که با جیوانجی از خواب بیدار می شوند و با جوردانو می خوابند، عصرهایشان را با بولگاری سر می کنند و ناهار را با دانیل هچر می گذرانند! عینک پرسول و دولچه گابانا می زنند و ساعت امگا به دست می کنند! کفش کلارک به پا می کنند و جوراب هایشان همیشه پیرکاردین است. زیرپوش های هنگ تن و شورت های پالوی به تن می کنند و چیزی جز عطر گابریلو و کنزو و فراری نمی زنند! حتی زیورآلاتشان را هم از بولگاری می گیرند! "بدل" بودنش مهم نیست، مهم مارک بولگاری ست که فلانی می شناسد و بدون شک چشم هایش از حسادت در می آید! سر تا پایشان روی سبیل برندها می چرخد و از برندبازی لذت می برند! وقتی که بهشان می گویی که پیرکاردین اصلا جنسهایش مرغوب نیست و همین کت و شلوارهای ایرانی جنسشان به مراتب بهتر از پیرکاردین است، می گویند : تا پیر کاردین نپوشی نمی فهمی که پیر کاردین چیست! بازی تلخی ست! آدمها آنقدر حقیر شده اند که با "برند"ها خودشان را بالا می کشند! ارزش واقعی تو به جیوانجی و جوردانوو دانیل هچر نیست عزیزم! ارزش واقعی تو "خودت"ی! اینکه تو آجر توی مخت خورده و یک میلیون تومان پول برای کت و شلواری داده ای که بهتر از آن را در داخل می توانستی با دویست هزار تومان بخری تو را نه تنها بالا نمی برد! بلکه جنون "برند"سالاری ذهنت را نشان می دهد! اینکه من "انسان"م و می توانم انسان ها را شاد کنم! می توانم به آنها کمک کنم! می توانم به چرخه زندگی کمک کنم و به نوعی در جایگاه خود مفید باشم مهم است! این آشغالها را بریز دور! چیزی که تو را برتر می کند "برند" نیست! "تو"یی! به "تو"ی وجودی ات افتخار کن. اگر دوستی از مارک لباس تو شگفت زده شد و یا از قیمت لباست به وجد آمد بدان که تو کم ترین ارزش را برای او داشته ای! "مارک" توست که به تو ارزش داده است.


آقای آرمانی روزی گفت : "دنیا به سمت مصرف پیش می رود! کاسبی ما امروز آغاز می شود! دوره مصرف گراهای مد باز" روزی که آرمانی این حرف را زد ، خودش هم باورش نمی شد که مبل های 500 دلاری چینی را که در انبارهای آقای ساتی، یونو و امثالهم خاک خورده بود به خلایق جهان سومی6000 دلار بچپاند!
مبل هایی که نه راحتند، نه استانداردهای پزشکی در آن رعایت شده اند نه هارمونی رنگ دارند. و عطرهای 15 یورویی اماراتی را به قیمت 100 یورو به جهان سومی ها بفروشد! "برند"ها مردم را شاد نمی کند. حرفی ست که دکتر آلگرو مونته 15 سال پیش در مرکز تحقیقات روانشانسی پالیمونو زد!

من خوش پوشی، شیک پوشی، خوش بویی، زیبایی را جزء بهترین خصوصیات یک انسان می دانم! ولی خواهشا اگر از کت و شلوار 2500 دلاری دانیل هچر خوشت آمد، مارک روی مچش را بکن! و اگر عینک پرسول 900 یورویی زدی، در مهمانی سربسته در شب، از روی کله ات بردار! و اگر آویز گردن بولگاری به گردنت زدی، لازم نیست تا همه آن را ببینند! "تو" خودت برای "من" مهمی! برای من هیچ اهمیتی ندارد که تو چه می پوشی، چه عطری می زنی، چه عینکی به چشمت است، چه آویزی به گردنت! شخصیت تو، مهربانی تو، کمال تو، دانش تو، دوستی تو برای من مهم است! باور کن... همه "تو" را به خاطر "وجود"ت دوست دارند! نه به خاطر کت و شلوار قیمتی ات!


پ.ن: در این نوشته مخاطب من هیچ فرد خاصی نیست! مخاطب من همه "تو"هایی ست که هر روز صبح "آرمانی" ها را شادتر می کنند و خودشان هنوز هم به شادی نرسیده اند

به نقل از وبلاگ آقای الف.

تاکنون پيش آمده که به فردي هم سن و سال خود نگاه کرده باشيد و پيش خود گفته باشيد: نه، من مطمئناً اينقدر پير و شکسته نشده‌ام؟

اگر جوابتان مثبت است از داستان زير خوشتان خواهد آمد:


من يکروز در اتاق انتظار يک دندانپزشک نشسته بودم.

بار اولي بود که پيش او مي‌رفتم. به مدارکش که در اتاق انتظار قاب کرده بود و به ديوار زده بود نگاه کردم و اسم کاملش را ديدم.

ناگهان به يادم آمد که حدود ٣٠سال پيش، در دوران دبيرستان، پسر بلند قد، مو مشکي و مهرباني به همين اسم در کلاس ما بود.

وقتي که نوبتم شد و وارد اتاق او شدم به سرعت متوجه شدم که اشتباه کرده‌ام.

اين آدم پير، خميده، مو خاکستري و با صورت پر چين و چروک نمي‌توانست همکلاسي من باشد.

بعد از اين که کارش بر روي دندانهايم تمام شد و آماده ترک مطب بودم از او پرسيدم که آيا به مدرسه البرز مي‌رفته است؟

او گفت: بله. بله... من البرزي هستم.

پرسيدم: چه سالي فارغ‌ التحصيل شديد؟

گفت: ١٣٥٩. چرا اين سوال را مي‌پرسيد؟

گفتم: براي اين که شما در همان کلاسي بوديد که من بودم.

او چشمانش را تنگ کرد و کمي به من خيره شد.

بعد مردک احمق و نفهم گفت: شما چي درس مي‌داديد؟؟

 

 

 

يه دوست معمولي وقتي مي آيد خونت، مثل مهمون رفتار ميکنه

يه دوست واقعي درِ يخچال رو باز ميکنه و از خودش پذيرايي ميکنه

يه دوست معمولي هرگز گريه تو رو نديده.

يه دوست واقعي شونه هاش از اشکاي تو خيسه

يه دوست معمولي اسم کوچيک پدر و مادر تو رو نمي دونه

يه دوست واقعي اسم وشماره تلفن اون هارو تو دفترش داره

يه دوست معمولي يه دسته گل واسه مهمونيت مي آره

يه دوست واقعي زودتر ميآد تا تو آشپزي بهت کمک کنه و ديرتر مي ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه

يه دوست معمولي متنفره از اين که وقتي رفته که بخوابه بهش تلفن کني

يه دوست واقعي ميپرسه چرا يه مدته طولانيه که زنگ نمي زني؟

يه دوست معمولي ازت ميخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزني

يه دوست واقعي ازت ميخواد که مشکلات را حل کنه

يه دوست معمولي وقتي بين تون بحثي ميشه دوستي رو تموم شده ميدونه

يه دوست واقعي بهت بعد از يه دعواهم زنگ ميزنه



يه دوست معمولي هميشه ازت انتظار داره.

يه دوست واقعي ميخواد که تو هميشه رو کمکش حساب کني

يه دوست معمولي اين حرف های منو ميخونه و فراموش ميکنه

يه دوست واقعي اونو واسه همه ميفرسته

 یک دوست معمولی از درونت بی خبره

یک دوست واقعی سعی میکنه درونتو بفهمه


 

 

شما چند تا دوست معمولي داريد؟ چند تا دوست واقعي؟؟

ناتواني

دوستم هانسزيمر حادثه شديدي با موتور سيكلت داشت و دست چپش از كار افتاد.

"خوشبختانه من راست دستم"، او اين را در حالي گفت كه داشت با مهارت برايم يك فنجان چاي مي‌ريخت. چيزهايي كه مي‌توانم با يك دست انجام دهم شگفت آوراست. با وجود آنكه انگشت‌هاي دستش را از دست داده بود دركمتر از يك سال آموخت كه با يك هواپيما پرواز كند.

اما يك روز در هنگام پرواز در يك منطقه كوهستاني، هواپيمايش دچار مشكل موتوري شد و سقوط كرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.

من او را در بيمارستان ملاقات كردم. او به من لبخند زد. گفت: چيز مهمي اتفاق نيفتاده كه خيلي مهم باشد. چه چيزي است كه من بايد تصميم بگيرم كه انجام دهم!

زبانم بند آمده بود. فكر كردم كه دوستم دارد فقط تظاهر مي‌كند، و وقتي كه من بروم او شروع به گريه كرده و به وضع خود تاسف مي‌خورد. اين ممكن است همان چيزي باشد كه او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود. زندگي هنوز بعضي شگفتي‌هاي ظريف برايش ذخيره كرده بود. او زن زندگيش را در طي كنفرانس افراد معلول ملاقات كرد.

او يك سيستم نوشتن ديجيتال كه به دستورات صوتي پاسخ مي‌داد اختراع كرد، و ميليون‌ها كپي از كتابي كه بسط سيستم جديد نوشته بود فروخت. در پشت جلد كتابش اين نكته كوتاه را نوشت: قبل از آنكه فلج شوم، مي‌توانستم يك ميليون كار مختلف را انجام دهم، اما اكنون فقط مي‌توانم ٩٩٠٠٠٠ تاي آنرا انجام دهم.

اما چه شخص معقولي بخاطر ١٠٠٠٠ چيزي كه ديگر نمي‌تواند انجام دهد نگران است، در حالي كه ٩٩٠٠٠٠ تا باقيمانده است؟

 

((کامیون حمل زباله))

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله))

 

 

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.

به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.

آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو.....

 ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))


زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

 

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.

یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین*" بازاریابی یاد بده؟

 

* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه

توضيح: گلدشتين ثروتمند ترين خاندان يهودي در جهان است. Sincerely yours

__._,_.___

 

خداوند برای حقیقت دروازه های بسیاری تعبیه کرده است تا به هر مومنی که بر آن ها می کوبد خوش آمد بگوید.

کتاب: عاشقانه ها (گزیده آثار جبران خلیل جبران)

 چون به گناهی از تو عفو خواهند، عفو کردن را به خویشتن واجب دان، اگر چه سخت گناه بود و چون عفو کردی دیگر او را سرزنش مکن و از گناه او یاد میاور که آنگاه همچنان بود که عفو ناکرده ای.