روزی روزگاری....
پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود
انتخاب میکرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و
شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و ....
هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه
دانهء گل داد و گفت: من مدتی به سفر میروم و از شما انتظار
دارم تا وقتی برمیگردم این دانهء گلها را تر و تازه به من باز گردانید.
و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.
پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر
و موم کرد. پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید
وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او
بازمیگردانم. پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت.
.......
بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت. پسر اول در صندوقچه را باز کرد.
تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و
دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد.
و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و
گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما
خواهم داد.پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان
ولیعهد خود انتخاب کرد. این دقیقا کاری بود که با دانهء گل باید میکرد.
...
دانهء گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن
است.
و درون همهء ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است.
آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم.
بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام گیاهی سبز
شاداب و باطراوت شوند.
و اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه
به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر!
دانه ی عشق و محبت را در دل بکاریم!
و شما اینکارو کردید.درود به عشق و مهربانیهای همه شما دوستان خوبم.