غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا آمد.

خار خنديد و به گل گفت : سلام و جوابي نشنيد

خار رنجيد ولي هيچ نگفت...

ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود،

دست بي رحمي آمد نزديک،

گل سراسيمه ز وحشت افسرد...

ليک آن خار در آن دست خزيد

و گل از مرگ رهيد ...

صبح فردا که رسيد

خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام

 

 

روز شمار عمر من...4


سلام....من دوباره برگشتم تا بنویسم...خوب یا بد....کم یا زیاد......زشت یا زیبا............

برگشتم با شوق زیاد..............

باچشمانی نمناک..............با دلی که مالامال از مهر دوستان خوبم هست..............اینقدر به من لطف دارید که هر چی بگم از محبتتون به من کم گفتم.............

امروز دیدم یکی از دوستان قدیمیم در بلاگفا برام پیام گذاشته..............


:آرام...عروس رو یائی

سلام...منو یادت میاد...؟؟؟همیشه طرفدار نوشته هات بودم و هستم...البته هیچوقت نظرهام رو جواب ندادی
واقعا روح دوست داشتنی داری...البته اگر نوشته هات به حقیقت وجودیت نزدیک باشن...من مدتها کامپیوتر نداشتم...و حالا بعد از مدتها...شاید یک سال...آره بعد از یک سال برگشتم...نیاز نیست جواب بدی...اونموقع ها با برادرم یه وبلاگ داشتیم...ولی الان جایی رو ندارم...خوشحالم که بازم میتونم نوشته هات رو بخونم. موفق باشی


من چی دارم که در جواب این همه محبتهای شما بدم....از دریا بگم؟.....از خانم ولد بیگی بازیگر بگم؟...از شرقیه مهربان خواهر بگم؟...از عباس آقا و سارا بگم؟............از کیا بگم؟...........از دوست ناشناس قدیمم بگم که ناشناس میادو مطالب منو میخونه و یادم میکنه و نظر میده و ........از همه ممنونم که به من امید میدید که در شرایطی که  حتی خیلی وقتها فرصت استراحت ندارم بیام و چند خطی سردرد تحریر کنم و بنویسم.......

اینجاست که مصداق اون داستان رو دونستم که میگفت:


روزی روزگاری....

پادشاهی سه پسر داشت و باید از بین آنها یکی را به عنوان ولیعهد خود

انتخاب میکرد. انتخاب مشکلی بود چون هر سه پسر بسیار زیرک و

شجاع بودند. با وزیر خود مشورت کرد و ....

هر سه پسر را نزد خود خواست و به هر کدام یک کیسه

دانهء گل داد و گفت: من مدتی به سفر میروم و از شما انتظار

دارم تا وقتی برمیگردم این دانهء گلها را تر و تازه به من باز گردانید.

و هر کس بهتر از دیگران از آنها مواظبت کند ولیعهد من خواهد بود.

پسر اول دانه ها را در صندوقچه ای آهنین گذاشت و درش را مهر

و موم کرد.  پسر دوم آنها را به بازار برد و فروخت و نزد خود اندیشید

وقتی پدرم بازگشت به بازار میروم و دانه های تازه میخرم و به او

بازمیگردانم.  پسر سوم دانه ها را به باغچه برد و همه را کاشت.

.......

بعد از مدتی پدر از سفر بازگشت. پسر اول در صندوقچه را باز کرد.

تمام دانه ها پوسیده و از بین رفته بودند. پسر دوم زود به بازار رفت و

دانه های تازه خرید و به نزد پدر آورد. پادشاه کار او را تحسین کرد.

و اما پسر سوم پدر را به باغچه برد و گلهای شاداب را نشانش داد و

گفت: به زودی همهء گلها تخم تازه خواهند داد و آن دانه ها را به شما

خواهم داد.پدر به هوش و زیرکی پسرسوم آفرین گفت و او را به عنوان

ولیعهد خود  انتخاب کرد. این دقیقا کاری بود که با دانهء گل باید میکرد.

...

دانهء گل برای کاشتن و پرورش دادن و استفاده از زیبایی و عطر آن

است.

و درون همهء ما خداوند دانه های استعداد های بسیاری گذارده است.

آنها را در صندوقچه نگذاریم تا از بین بروند. به بطالت هم از دستشان ندهیم.

بلکه آنها را بکاریم و آبیاری کنیم و پرورش دهیم تا هر کدام  گیاهی سبز

شاداب و باطراوت شوند.

و اگر شجاعت به سلطه گرفتن نفس مان را داشته باشیم روزی این گیاه

به گل خواهد نشست. گلی زیبا و معطر!

 

دانه ی عشق و محبت را در دل بکاریم!


و شما اینکارو کردید.درود به عشق و مهربانیهای همه شما دوستان خوبم.

و اما.........ادامه سفرنامه......رسیدیم به لوکزمبرگ

لوگزمبرک یک کشور خیلی خیلی کوچولو س با طبیعت و مناظر طبیعی و ساختمانهای بینهایت دیدنی

موقعیت این کشور رو میتونید تو نقشه زیر ببینید خودتون

پرونده:Location Luxembourg EU Europe.png

ببینید چقدر کوچکیه..اما نکته جالبش اینه که با مساحتی برار فقط ۲٬۵٨۶ کیلومتر مربع یعنی یک هزارم ایران عنی کل کشورش برابر شهر ایلام ماست!!!!

‪ لوکزامبورک به دو بخش تقسیم می‌شود

اوسلینگ Osling و گوت لاند Gutland.

گوت لاند در جنوب کشور قرار دارد و اوسلینگ در شمال کشور.بزرگترین شهرشم پایتختش که هم اسمه خود کشورشه .

محدوده شهر لوکزامبورگ در اصل یک بخش شهرستان است که رسماً عنوان شهر هم یافته و پایتخت دوک‌نشین بزرگ لوکزامبورگ اعلام شده‌است.

شهر لوکزامبورگ در جنوب کشور لوکزامبورگ و در هم‌ریزشگاه دو رود آلزت و پتروسه قرار گرفته‌است.

این شهر در قلب اروپا قرار گرفته و فاصله آن از بروکسل ۱۸۸ کیلومتر ، از پاریس ۲۸۹ کیلومتر و از کلن ۱۹۰ کیلومتر است.

اما جالبه بدونید همین کشور کوچک تاریخ پر پیچ و خمی داشته وبنیانگذار اتحادیه اروپا بوده.در مورد شهر لوکزامبرگ که پایتخت کشور لوکزامبورگ هست بد نیست اینو بگم که

دیوارهای دژ تاریخی بزرگی در شهر لوکزامبورگ به چشم می‌خورد که در اوایل سده‌های میانه توسط فرانک‌ها ساخته شده‌است.

جمعیت شهر لوکزامبورگ در سال ۲۰۰۹ میلادی ۹۰ هزار نفر بود که تقریباً سه برابر بیشتر از جمعیت شهر دوم این کشور است.

شهر لوکزامبورگ به اضافه مناطق حومهٔ آن یعنی هسپرانگه، ساندوایلر ، اشتراسن ، والفردانگه ۱۰۳٬۹۷۳ نفر جمعیت دارد.

لوکزامبورگ یکی از ثروتمندترین شهرهای جهان است و به صورت یکی از مراکز مهم بانک‌داری و اداری درآمده‌است. این شهر مقر چندین نهاد مربوط به اتحادیه اروپا است از جمله، ساختمان دادگستری اروپا ، دیوان حسابرسی اروپا و بانک سرمایه‌گذاری اروپا در این شهر قرار گرفته‌اند.

 

پرونده:Luxembourg city.jpg

امروزه روز م که شما تو این شهر قدم میزنی بقایای او برج و بارو ها رو میتونی ببینی...یه بازار داره این شهر که فوق العده زیباست و همه جنساش با کلاس هست و گرون. گفتم که این کشور یکی از ثروتمندترین کشورهای اروپاست...مثل همه اروپا فروشگاه های C&Aو H&D تو این شهرم هست اما برخلاف هلند و المان وحتی  فرانسه اینجا جنس بنجل پیدا نمیکردی...در این شهر ما یک کفش برایه صبیه ابتیاع کردیم ۱۴۴ اویرو....اونهم با ۱۰۰۰ مشکل....خانم ما به ما کفش نمره ۳۵ی که جلوش صاف باشه سفارش داده بود که ما هر جوری میخواستیم به فروشنده هاضرورت  صاف بودن جلوی کفش رو بگیم موفق نمیشدیم چون اصلا انگلیسی نمی فهمیدند(زبان رسمیه این کشور آلمانی و فرانسوی هست و و بعضی جاها فکر کنم یه زبانی خاص خوشون دارن که ما اسمشو میگذاریم لوکزامبرکی!!!)... و تقریبا ۹۰ درصدشون فکر کنم جز فرانسه و انگلیسی با زبون دیگه نمی تونستند صحبت کنند.یه نکته ام اینکه یه همچین کفشی با این مشخصات که عیال بسنده واقعا پیدا کردنش فوق العاده سخت بود اما ما را نیت بر ان بود که حکمنت بخریم...خلاصه یه فروشگاه یدا کردم که یه دختر لوکزامبرکی فروشنده اون بود...دختری واقعا زیبا(البته به چشم خواهری!!!)ما و همکارمون فکر میکردیم اینجام بازاره تهرانه و  و راسته کفش فروشها....ما کفش رو پسند کردیم و حس ایرانی بازیمون  گل کرد وفک چونه زیمون راه ا فتاد ....سر قیمتش گیر دادیم که دو تا کفش از اون مدل بده ۱۴۴ اویر(حالا قیمت یکیش اینقدر بودا!!!) از این صحبتهاو....اما فروشنده اصلا منظور ما رو نمیفهمید...از ما اصرار از اون ابرام....خلاصه از مغازه رفتیم بیرون که یهویی دیدیم دختره مثل اجل معلق اومد دنبالمون..گفتیم یا پیغمبر نکنه ما کاری کردیم و چیزی شده.نکنه بیان بگیرنمونو در بلاد کفر و الحان ما رو ببرن حبس که دیدیم نه بابا اومده یه انگلیسی زبان پیدا کنه که ما بخریم که در نهایت پیدام شدو با هر مشکلی بود کفشو به ما فروخت. تو هتل که بودیم  پرسنلش حتی لبخندم نمی زدند...درست مثل سنگ بی روح....اما همین ادمها وقتی من ۵۰۰ اویرو پولو تو اطاقم- رو رف-  جا گذاشته بودم وقتی برای نظافت رفته بودند داخل حتی بهش دستم نزده بودند......شاید اگه خود منم بودم با دیدن این پول دست و دلم میلرزید......این بود قسمت اول سفرنامه به لوگزمبرک یا همون لوکزامبرک.....تا قست بعدی مواظب خودتون باشیدا.اگرم تونستیدو سایتی سراغ داشتید به من معرفی کنم تا عکسهای سفر رو براتون uploadکنم ......میبینمتون.

 سلام دوستان عزیز خودم..خوبید ان شا الله؟عرض شود اگر به قسمت نظرات وبلاگ حقیر نگاهی کرده باشید میبینید که در قسمت نظرات نظری ثبت نشده....اگرم هست یا در خواست بازدید یا لینک...همه اینها در حالیه که در طول چند روز اخیر بالغ بر ۳۰۰ نفر بازدید کننده داشته وبلاگ حقیر و بنده به تمامی بلاگ دوستان سر زدم و خوندم نظرمودر باره مطالبشون دادم اما انگار این یک وظیفه است برایه ما و برایه دیگران خیر..اینجا بود که یاد یه داستانی افتادم که میگفت:

 

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

 


حالا که ما هنوز اینقدر نگران نشدیم اما نباید دوستان نظری بدن؟این مطالب بی ارزشه یا من بد قلم میزنم......؟

آیا می دانید؟

 

 

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...

زیباترین فرد روی زمین..

بهترین منتقد ما...

و قویترین حامی ما...

"مادر"