ما چون دو دريچه
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آيينه بهشت اما آه
بيش از شب و روز تير و دي کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستست
زيرا يکي از دريچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آيينه بهشت اما آه
بيش از شب و روز تير و دي کوتاه
اکنون دل من شکسته و خستست
زيرا يکي از دريچه ها بستست
نه مهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
نفرين به سفر که هرچه کرد او کرد
ما چون دو دريچه روبروي هم
آگاه ز هر بگو مگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۶ ساعت 8:41 توسط یه قصه گو
|