خشم و تناسخ_از خدا میخوام راویش به همه آرزو هاش برسه تو زندگیش
قرار نیست که کابوس خواب من باشی
نمی شود کمی از اضطراب من باشی
شغاد نقشه ی شومی کشیده، مسخره نیست
که فکر کشتن ِ افراسیاب من باشی
حماسه هیچ، که بوی تعفن ات پیداست
درست نیست که تو در رکاب من باشی
تمام زندگی ات در مدار نادانی ست
نمی گذارم در آسیاب من باشی
شبیه مورچه ای ، آرزو به دل هستی
که نقطه ای بشوی در کتاب من باشی
چه مضحک است که در بین راه خار شوی
و فکر وسوسه در انتخاب من باشی
من از کویر تو با چشم بسته می گذرم
چه باک اگر که بخواهی سراب من باشی
تو در تصرف بادی ، چقدر بیهوده ست
که در مجادله با آفتاب من باشی
دلم برای پریشانی ِ تو می سوزد
نمی توانی دیگر عذاب من باشی
بابک دولتی
نمی شود کمی از اضطراب من باشی
شغاد نقشه ی شومی کشیده، مسخره نیست
که فکر کشتن ِ افراسیاب من باشی
حماسه هیچ، که بوی تعفن ات پیداست
درست نیست که تو در رکاب من باشی
تمام زندگی ات در مدار نادانی ست
نمی گذارم در آسیاب من باشی
شبیه مورچه ای ، آرزو به دل هستی
که نقطه ای بشوی در کتاب من باشی
چه مضحک است که در بین راه خار شوی
و فکر وسوسه در انتخاب من باشی
من از کویر تو با چشم بسته می گذرم
چه باک اگر که بخواهی سراب من باشی
تو در تصرف بادی ، چقدر بیهوده ست
که در مجادله با آفتاب من باشی
دلم برای پریشانی ِ تو می سوزد
نمی توانی دیگر عذاب من باشی
بابک دولتی
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۶ ساعت 14:36 توسط یه قصه گو
|