صاحب
دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس
، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .
نماز
جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله
نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به
جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد
مرد، برخیزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ
کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست .
گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 21:36 توسط یه قصه گو
|