نقل به مضمون

چند روز پیش سالروز بازگشت آزادگان بود
باز بوی پیراهن یوسف پخش شد و باز من های های گریه میکنم
به یاد برگشت برادرم
به یاد شبهای اول بعد از اومدنش که نمیتونست دراز بکشه و بخوابه، که میگفت برام تشک نندازین چون به زمین سفت عادت کرده بود و تا صبح در حالی که زانوشو بغل کرده بود میخوابید...
به یاد روزی که با پای برهنه فرستادنش ایران...
به یاد روزایی که غذا نمیتونست بخوره از بس نخورده بود...
به یاد نامه هاش...
و به یاد روزی که از یه همایش برگشت خونه و گفت یکی از مسولین مملکت تو روش گفت چه حسی داشتی وقتی دستاتو بالا بردی و گفتی تسلیم !
باز بوی پیراهن یوسف پخش شد و باز من های های گریه میکنم
به یاد برگشت برادرم
به یاد شبهای اول بعد از اومدنش که نمیتونست دراز بکشه و بخوابه، که میگفت برام تشک نندازین چون به زمین سفت عادت کرده بود و تا صبح در حالی که زانوشو بغل کرده بود میخوابید...
به یاد روزی که با پای برهنه فرستادنش ایران...
به یاد روزایی که غذا نمیتونست بخوره از بس نخورده بود...
به یاد نامه هاش...
و به یاد روزی که از یه همایش برگشت خونه و گفت یکی از مسولین مملکت تو روش گفت چه حسی داشتی وقتی دستاتو بالا بردی و گفتی تسلیم !
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 1:45 توسط یه قصه گو
|