بار خدایا سلام.هیچ موقع تنهام نگذاشتی،هیچ موقع هم تنهام نگدار.خیلی کوچکتیم به خدا!




http://up.vatandownload.com/images/8cj6tqym4slunobim3b.jpg




هنگامي كه موسي (ع) از طرف خداوند براي رفتن به سوي فرعون و دعوت او به خداپرستي مأمور شد ، او (كه احساس خطر مي كرد ) به فكر خانواده خود افتاد و به خداوند عرضه داشت : پروردگارا چه كسي از خانواده من سرپرستي مي كند ؟ خداوند به موسي فرمان داد : عصاي خود را بر سنگ بزن . موسي عصايش را بر سنگ زد و آن سنگ شكست . در درون آن سنگ ديگري نمايان شد و عصايش را به سنگ زد و آن نيز شكسته شد و درونش سنگ ديگري را ديد . موسي ضربه ديگري با عصاي خود بر سنگ سوم زد و آن نيز شكسته شد . درون آن سنگ كرمي را ديد كه چيزي را به دهان گرفته و مي خورد . پرده حجاب از گوش موسي كنار رفت و شنيد كه آن كرم مي گفت :سُبْحانَ مَنْ یرانِی و یسْمَعُ كَلامِی و یعْرِفُ مَكانِی و یذْكُرُنِی و لا ینْسانِی؛ پاك و منزه است آن خداوندی كه مرا می‎بیند، و سخن مرا می‎شنود، و به جایگاه من آگاه است، و به یاد من هست، و مرا فراموش نمی‎كند.»[3]