ماجرای جالب خوستگاری کلاغ از قناری(تصويری)+نتیجه اخلاقی!
سلام.......سلام....۱۰۰ تا سلام....اقا خوبید؟................خسته نباشید.....خدا قوت!!!.....چه میکند با زحمتایه ما؟!.....همش اذیت داریم برایه شما......
-اخه اینم شد کار که میایو هر چی دیدیو خوشت اومدو میگیو مینویسو میریو پشت سرتم نگاه نمیکنی اقای قصه گو؟!.....
:ای بابا!!!!.....شرمنده ایم به خدا!!!!..... چه کنیم؟؟!!دیر دیر میایم نتو و مجالی نیست که بتونیم پاسخگوی محبت دوستان خوبم باشم در اینجا.....
و اما اقا ما قرار بود در این قسمت از سفرناممون از سفرمون به بلاد کفر بگیم.....بلاد مرکل اینا.....لاکن چون ۲۰ فروردین بلاگ من ۳ ساله میشه و روز تولدشه و ما نیستیم و عروسی هستیمو حنابندان پسر خاله گرامی....گفتیم یه متنیو بگذاریم از دوستان که با خونندنش لذتشو ببرید و واسه سلامتیه ما و وبلاگه ما و سروش ..دوست نویسنده و شاعر و نقاشمون تو این متن دعا کنید که انشاالله زنده بمونیمو باشیمو باشیدو همه با هم ۱۰۰ ساله شیم و جشن بگیریم همین جا دور هم.....هفته دیگه ام نیستم و حکما ۲۸ فروردین ادامه سفرنامه رو مینویسم براتون
پس تا اون موقع همین جا...همین لحظه... خداحافظ (اینو با حالتی که سیاوش اردلان تو پایان نوبت شما bbc فارسی میگه بخونیدو تصور کنید.اونجوری من اینو گفتم!!)


























+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:39 توسط یه قصه گو
|