خوب..سلامی دوباره.....عید شد.سفره هفت سینمونو چیدیمو دوباره شاد شدیم و خندیدیم و گریستیم بر عمر رفته موقع تحویل سال.......

زیبا بود اون اشکهایی که قبل از سال تحویل روی گونه هامون نشست...اونجا که سبک شدیم و برایه همه ملتمسین دعا گریه کردیمو سینه مونو صاف کردیمو از خدا خواستیم  ببخشتمونو قول دادیم تو سال جدید ادم خوبی بشیم...

.اونجا که ارزوهایه قشنگ کردیمو از خدا خواستیم سال دیگه همین جا دور سفره هفت سین ...همه...دوره هم بشینیم و بیماری و کسالت و مشکلی  برایه هیچ کسی نباشه

۱ سال پیرتر شدیم و به فرمایش حضرت علی یک گام به مرگ نزدیکتر....انجا که میگوید هر دمی که فرو میرود و بر می اید یک لحظه به مرگ نزدیکتر شده ایم.

مرگ همین دورو براست و شاید پشت یک اتفاق خودشو پنهان کرده

بیاید قدر لحظه لحظه عمرمونو بدونیم و سعی کنیم زندگی کنیم ونه اینکه بخواهیم که فقط زنده بمونیم

به هر حال براتون ارزوی سالی خوبو سرشار از شادی و نیکبختی دارم.....

میخوام قسمت دوم سفرناممو براتون بگم.....یه چیزیم قبلش بگم که انشا الله میخوام عکسهاس این سفر را هم براتون بگذارم.نرم افزار یا سایتی پیدا نکردمواسه upload کردن عکس.اماانشا الله در اولین فرصت اینکارو میکنم و اما رسیدیم به اونجا که:


خلاصه اینکه رفتن ما به دلف مصادف شد با درگیری های پس از انتخابات و روز دومی که ما هلند بودیم با قطار برقیایی که فکر کنم همه جایه اروپا هست رفتیم به گرونینخن در ساحل دریای شمال که واقعا شهر فوق العادهای بودو زیبا.تومسیررفتن از دلفت به گرونینخن وقتی از هتل بیرون اومدیم دیدیم ملت تو میدون دلف نشستن  دور هم.اندازه یک چهارم لیوان مشروب ریختن توگیلاساشونو دارن صحبت میکننو جالب اینکه موقع برگشت هم بعد ۳ ساعتی که ما نبودیم اونجا اون یک چهارم لیوان شده بود یک پنجم مثلا.حالااگر ما باشیم..عرق سگی درست میکنیمو هر کثافتیم که دسنمون اومدم میریزم توشو مثل گاو تا خرخرمونو پر میکنیم از این ات و اشغالا...راست میگن هر چیزی جنبه ایم میخواد که ۱۰۰ البته ما هنوز نداریم....بگذریم...رسیدیم به گرونینخن با ساحلی زیبا بدون ذره ای زباله و مردمی که تو خنکای سرمای تابستانی اونجا داشتن حمام افتاب میگرفتند.تو گرونینخن من به اتفاق دو تا از دوستام رفتیم یه چرخی هم بزنیمو یه چیزی سوغاتی بخریم.گذر مون افتاد به یه مغازه..صاحب مغازه یه هلندی بود که تا فهمید ما ایرانی هستیم همه جوره به ما محبت کرد...اون میگفت تو بریتیش پترولیم کار میکرده و  ۴۵ سال پیش ایران بوده..گفتیم کجا؟گفت مشهر..اول فکر کردیم مشهد کار میکرده.بعدش رفت تو google earth نقشه ایران و اورد و با دست محل کارشو نشون داد و فکر میکنید کجا بود اونجا؟!...بله!!!! درست حدس زدید.....بندر ماهشهر.

اون با افتخار از ایرانو ایرانی یاد میکردو از خاطراتش تو ایران میگفت

رفت خانمشو صدا کرد که اینا دوستایه منن که از ایران اومدن..مدام میگفت کشورتون نا ارام هست اما نگران نباشید..همه چی درست میشه...بیایید از تلفن من زنگ بزنید به خونتونو با خانواده صحبت کنید ...حتی notebook شم داد به یکی از بچه ها که mailشو چک کنه ...یه ساعت swatch برایه خواهرم خریدم ۵۰ اویروکه البته ۵ اویرو هم تخفیف داد به من..اما از اون جالب تر خرید سرویس بدلیجات  dolce gabbana  توسط دوستم بود که ۴۵۰ اویرو بود و به دوست ما داد ۳۰۰ اویرومیدونید چرا؟چون پول کافی همراهش نبود این دوست ما که پیرمردیم بودو با اصرار میگفت اینو میخوام واسه همسرم و دخترام بخرم...حالا ما باشیم عمرا ۲۵۰ هزار تومان که سهله۲ ریال تخفیف بدیم به کسی.....یه چک tax ام داد که بریم فرودگاه نقدکنیم که مبلغش ۳۵ اویرو بود..کلیم با هم عکس یادگاری انداختیم و یه نکته اساسی این که یادم افتاد بارها دیده بودم وقتی یه توریست میاد ایران و مثلا اصفهان چه جوری که تیغش نمیزنن..جنس صناریو دو لا پهنا حساب میکننو میزارن تو پاچه طرف..اونا کجاو ما کجا..تازه ما ادعایه مسلمونیمونم میشه..یه چیزه دیگه اینکه اون بنده خدا میگفت که میخواد بره امریکاو همه کاراشم کرده واسه رفتن و وقتی بهش میگفتیم بابا هلند یعنی کشور خودتون که وضعش خیلی خوبه و بهترین جاست..میگفت نه!!!

امریکا یه چیز دیگه هست و بهترین جایه زمین...حالا ببین شما که  شعار مرگ بر امریکایه ما به کجایه امریکا ممکنه بر بخوره...نمیدونم...کفار هلندی که میگفتن امریکا بهترین جایه رو زمینه.

اخرین روزی که ما هلند بودیم روزی بود که بازی برگشت ایران و کره جنوبی تو سئول

بازدید یک طرف

کلاس یک طرف

استرس فوتبالو نداشتن تلویزیون هم یک طرف

با مو بایل دم به دقیقه با ایران تماس میگرفتیمو نتیجه رو میپرسیدیم...وقتی ایران گل زد همه رفتیم رو هوا و وقتی که اخر کار فهمیدیم گل خوردیمم که دیگه همه میدونید .....

اون روز نهار ما ماهی بخار پز با شیر ترش بود که اگه جلویه سگم میگذاشتی نمیخورد اما چون به هلندیها تاکید شده بود غذا باید ذبح شرعی باشه و همه چی از جمله گوشت و مرغ به زعم اونها ودرکشوراونها غیر شرعی ذبح میشد.خوراک ما شده بود ماست و شیر و ماهی اونم نه سرخ کرده بلکه خام.

به هر خفتی بود خوردیمو راه افتادیم..

تو مرز هلند و المان یک تصفیه خانه بود که کلا یه اپراتور داشت.

همه کاراشم با تله متری انجام میشد...

من حساب کردم این تصفیه خونه شهری مثل شهر ساوه ما رو اب میده

ساوه چند نفر نیرو دارن پول میگیرنو سنتی کار میکنن..اینجا چند نفر و چی جوری؟!

 یه مثال بهتر///\\\

اب و فاضلاب شهر برلین المان ۱۱ نفر کلا پرسنل داره..تهران بیشتر از ۳۰۰۰ نفر...شما ۳۰۰۰ رو در رقم پایه حقوق دستمزد  که در سال ۸۷ برابر ۲۲۰۰۰۰تومان!!!! بوده (که خود ما هم میدونیم یه مدیر یا حتی کارشناسو کارمند معمولی زیر ۸۰۰ هزار تومانم نمیگیره اما خوب حالا با رقم کف حقوق و دستمزد فرض میکنیم تا ببینیم چی میشه) ضرب کن و۱۱ رو هم مثلا در ۳۰۰۰ اویرو(که تقریبا تو اروپا یه رقم واقعی هستش با نرخ هر اویرو مساوی ۱۳۵۰ تومان)....

نتیجه این میشه که:

حقوق و دستمزد پرسنل در ایران=۶۶۰ میلیون تومان

حقوق و دستمزد پرسنل در اروپا=۴۴.۵ میلیون تومان

یعنی تقریبا ۱۵ برابر ..تازه با اون فرض مسخره ای که اول کار کردیم... 

ببین اینجا ما چقدر پولو دور میریزیم و اونها با مکانیزاسیون چقدر در هزینه ها صرفه جویی میکنن .

حالا بیا اینجا تو ایران بگو این کارارو بکنید تا در هزینه تون صرفه جویی شه.میفهمند؟یا بهتر بگم نمیخوان که بفهمند...اینه فرقه ما با اونا که ما جهان سوممیمو اونا اقا!!!!

در یک کلام مشکل ما اینه که ما استراتژی نداریم و لحظه ای فکر میکنیم...اب برسه دست مردم حالا هر جوری شدو چی جوریو با چه هزینه ای دیگه بقیه اش مهم نیست...پول نفت هست دیگه...میریزیم دور..از جیب که نمیدیم..مال دولته........


این قسمت دوم سفرنامه بود...قسمت بعدی قصه ما از المان شروع میشه....تا اون موقع خداحافظ