خواب دیدم....
|
خواب
دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر چاله
نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید
زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبیدا این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده
نگهبان نگماردهاند؟» |
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 9:21 توسط یه قصه گو
|
