مرسی ناهیدم که نور دیگه ای به زندگیم تابوندی.
وقتي با تو آشنا شدم؛درخت مهربانيت آنقدر بلند بود که هرچه بالا رفتم آخرش
را نديدم معجون زيبايت آنقدر شيرين بود که هر چه نوشيدم نتوانستم تمامش
کنم. و درياي عشقت آنقدر وسيع بود که هرچه شنا کردم نتوانستم آخرش را
ببينم و سرانجام در آن غرق شدم. اي کاش مي توانستي نجاتم دهي
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 9:2 توسط یه قصه گو
|