جاي خالي اون...با هیچ چیزی پر نشد.
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار
نمي داد...همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري...يک شب که مداد رنگي
ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه
کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح
توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي اون...با هيچ رنگي پر نشد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 15:55 توسط یه قصه گو
|