خدا
کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه
مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش
لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا
هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک
گفت:مي دانستم با او نسبت داريد .
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 15:53 توسط یه قصه گو
|