خراب شود آن مسجدي كه كنارش آدمي يخ بزند؛ درشان را بازكنيد لعنتي ها!
نمي
دانم زمستان هشتاد بود يا هشتاد و يك. ولي هرچه بود روزهايي خيلي سرد شد
تهران. صبحي بود و داشتم مي رفتم دانشگاه. تمام راه را با وجود دستكش و
كلاه و شال گردن و يك عالمه لباس ديگر لرزيده بودم. روي پل عابر بودم و
چند دقيقه بعد توي كلاسِ گرم. يك دفعه چيزي ديدم كه تا الان و شايد تا آخر
همراهم رهايم نمي كند. روي پل فلزي، روي همان ورقه هاي آهني كه از هر يخي
سردتر بودند، زير چند تكه مقوا و لحاف كهنه و پاره پوره، كسي خوابيده بود.
هيچ ازش معلوم نبود، همه اش زير همان خنزر پنزرها بود. ولي طولش معلوم
بود. چيزي در حدود يك مرد كوتاه قد و يا... و يا... يك بچه!
ديگر يادم نيست بعدش را. اصلا چه اهميتي دارد كارهاي حقير و بي فايدهء يك دانشجوي فلسفه، كه خيلي زور بزند مي شود مثل حضرات اساتيدش، و حرفهاي زيادي درباره ماهيت و وجود و تجرد ذات باري بلد خواهد بود، در حالي كه همين كنار گوشش، دويست متر آنطرفتر، يك "انسان" دارد يخ مي زند، يا زده...
از همان سال، هر سال كه زمستان مي شود، هر سال كه هوا خيلي سرد مي شود، هر وقت كه زود پنجره را مي بندم كه سرما نخورم، هر جايي كه كودك لرزاني مي بينم، هر گوشه كه چند تكه كارتن بريده شده مي بينم، كامم تلخ مي شود. گاهي هم اشكي...
**************
يكي
از اقوام كه فرانسه درس خوانده است مي گويد يكي از سالهايي كه آنجا بوده،
موج سرماي سختي فرانسه را فرا مي گيرد. آنجا هم البته خيابان خواب دارد.
گيريم كه هيچكدام كودك نباشند و اكثرا مردان الكلي و فاحشه هاي بيمار
باشند. اين فاميل ما مي گويد، وقتي سرما بالا گرفت كاتوليك ها اعلام كردند
كه اين شبها كليساهاي ما بازند و با غذا و جاي گرم، آماده پناه دادن به بي
سرپناهان. بعد فرقه هاي ديگر هم تبعيت كردند و تقريبا تمام كليساها به بي
سرپناه ها غذا دادند. اينطور كه شد، مسلمان ها هم تحت تاثير قرار گرفتند و
مساجد را باز كردند. اين بنده خدا كه اتفاقا آدميست مذهبي با افتخار مي
گويد، حتي با وجود اينكه بسياري از اين بي سرپناه ها الكلي بودند و هرجا
كه مي رفتند بي بطري و باده نمي رفتند، اما مساجد مسلمان ها هيچكس را در
آن شبها نراندند.
**************
از
بركت نظام اسلامي و اختلاط دين و حكومت، چند برابرِ مردم و موقوفاتشان، هر
ساله دولت و نهادهاي شبه دولتي (نظير شهرداري ها) مسجد مي سازند. هر كوچه
و پس كوچه اي كه مي روي، چند مسجد خود و خدانمايي مي كند. تهِ كوچه مسجدي
قديمي و حاصل وقف آدمي دين دار جاگير شده، وسط كوچه مسجدي ست يادگار از
اوايل انقلاب و شورِ همه چيز در مسجد بيني؛ و سر كوچه هم كه به ضرب و زور
صدها تن آهن و سيمان و گچ، فلان ادارهء متولي نماز، مسجد علم كرده است!
تازه همه اينها زياد فاصله اي با مسجد مكش مرگ مايي كه شهرداري دور ميدان
مي سازد و ماه هاست –علي رغم فراهم بودن پنجاه تا قالي و دوازده تا لوستر
و هزاران تكه آينه- لنگ تكميل عروس بازي محراب آن اند. سر چهارراه هم
سازمان تبليغات مشغول زدن پوز شهرداريست...
طبع حضرات هم هر سال بلندتر مي شود و انگار اگر مسجدي ساخته شود و گنبد و گلدسته نداشته باشد، ذنب لا يغفر مي شود. كاري ندارم كه در اين سالها نمازخوان و مسجدرو بيشتر شده يا كمتر. (شك هم دارم كه حتي خود گنبدسازها و متاره هوا كن ها هم وارد اين معقولاتِ نامعقول شوند!) و هزينه اين بريز و بپاش ها چقدر...
من
فقط مي خواهم از حضرات بپرسم، آيا نمي شود در اين شبهاي سرد و سرماي
استخوان سوز، درِ ده يك اين مساجد باز شود و به اين آدم ها به اندازهء يك
قبرجا، سرپناهي داده شود؟ حرف انسانيت كه مي شود پزش را مي دهيد كه قرآن
حرمت آدم را از كعبه بالاتر وصف كرده و فلان تا آيه و حديث و روايت از
نوعدوستي و احسان و حرمت به انسان مي آوريد، پاي كار كه مي رسد، به اندازه
سگ اين آدم ها برايتان ارزش و حرمت ندارند؟
ميليارد ميليارد پول مردم
را صرف خداي چاره ساز و خانه هايي كه به هيچ كدام نيازي ندارد مي كنيد،
بعد حاضر نمي شويد بندگان نيازمند و بيچاره خدا را كه از اين سرماي بي پير
تلف مي شوند، يك هفته در سال هم كه شده، در خانه اش راه بدهيد؟!
همه كارتان شده ريا و تبليغات اما حتي در "تبليغتان" هم نه صادقيد و نه عاقل. وگرنه كدام تبليغ اثرگذارتر از اينكه همانهايي كه داريد خودتان را براي جذبشان هشت در و هفت تكه مي كنيد، ببينند كه وقت مبادا كه شد، اين تاسيسات عظيم به درد چهارتا آدمِ مسكين هم خورد و دو نفر را از مرگ نجات داد؟ ببينند كه اين مكان ها، به زور پول و زرق و برق و كاشي آبي و فرش دستباف و اكوي بلندگو و غباروبي هاي دستوري، مقدس نشده اند؛ توي كار آدم هم هستند!
اصلا
اين قانون هاي مسخرهء اداري از كجا براي اداره مساجد آمده؟ كي گفته فقط
بايد وقت نماز باز باشند و ساير مواقع به زور كلاس قرآني يا ضرب مجلس
ترحيمي (كه حتما بايد اجاره اش هم پيش پيشكي پرداخت شده باشد) قفلشان وا
شود؟ كي گفته كه خوابيدن در مسجد كراهت دارد؟ آن هم در اين طور مواقع
اضطرار.
اصلا اين مسجدها مگر از كجا آمده اند؟ مگر جز اين است كه يا
حاصل خيرخواهي آدمهايي مثل ماست، و يا از پول ما مردم است، كه دستگاه عريض
و طويلي، ساخته و بيلانش را به بالايي داده؟ گيريم آن ها از مال خودشان و
براي رضاي خدا ساخته باشند و اين ها از مال مردم و بخاطر به اصطلاح بسط
معنويت در جامعه. در هر دو صورت با اجازه كي مسجد را تبديلش مي كنيد به يك
بنگاه دولتي كه كارمندهايش را شما تعيين مي كنيد و ارباب رجوع هايش هم
بايد سر ساعت بيايند و سر ساعت بروند؟
لامذهب
ها! خيلي از اين خيابان خواب ها بچه اند. يعني اصولا هيچ گناهي ندارند به
جز بيچارگي، بجر بدبياري، بجز جنايات بزرگترها، بجز سنگدلي آدمها، بجز بي
غيرتي مسوولان، بجز بي كفايتي و بي همه چيزي دستگاه... آنوقت شما جوش
دزديده شدن فرش مسجد را مي زنيد؟ بسوزد آن مسجدي كه تويش فرش از آدم مهمتر
باشد. درد بي دردي علاجش آتش است.
حرف من فقط با مسجد سازان و
مسجدداران ودم و دستگاه ها نيست. با هر كس كه دستش ميرسد هم هست. مثلا
همين بروبچه هاي بسيجي كه پايگاه شان مساجد است. آهاي عزيزاني كه هي بلديد
به سر و سينه بكوبيد كه كربلاي جبهه ها يادش بخير، در باغ شهادت را چرا
بستند! مردِ عمليد؟ بفرماييد. بگذاريد دل به شكهايي كه فكر مي كنند حرفهاي
شما هوايي ست و دلتان در هواي جاها و كارهاييست كه واقعا دلش را نداريد،
بفهمند كه دست كم به اندازه يك شب تا صبح شما حاضريد براي كمك به جان
هموطنانتان فداكاري كنيد. همه اش كه با هوندا سوار شدن و "سوسولا كوشن..."
گفتن و پاي دعاي ارضي گريه كردن و با هلالي ورجه وورجه كردن و "با راهيان
نور" ده پانزده روزِ عيد را گشتن و اخراجي ها را ديدن... كه نمي شود. با
حلوا حلوا گفتن كه دهن شيرين نمي شود.
روي
حرف من با همه است. با خودم هم. آخر ما چه جور مردماني هستيم؟ نه دين و نه
آزادگي و نه آدميت؛ حتي به اندازه چند شب در سال نبايد داشته باشيم؟
شايد هم همه مان داريم يخ مي زنيم. اصلا يخ زده ايم. از درون...
منبع : http://www.debsh.com/archives/2008/01/11/002957.html