وقتی تو نیستی
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمریست
لبخند های لاغر خود را
در دل زخیره میکنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روزمبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
هر روز بی ت
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض میخورم
عمریست
لبخند های لاغر خود را
در دل زخیره میکنم:
باشد برای روز مبادا!
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام مبادا نیست
آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند؟
شاید
امروز نیز روزمبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها...
هر روز بی ت
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان ۱۳۸۶ ساعت 9:23 توسط یه قصه گو
|