کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد. همسایه ها به او گفتند :"چه بد اقبالی!".

او پاسخ داد:"ممکن است".
" روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.همسایه ها گفتند:"چه خوش شانسی!".او گفت:"ممکن است."
پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.همسایه ها گفتند :"چه اتفاق ناگواری!". او پاسخ داد:"ممکن است."
فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.همسایه ها گفتند:"چه خوش شانسی!". او گفت :"ممکن است!".
و این داستان ادامه دارد همانطور که زندگی ادامه دارد...
منبع:کتاب "یادداشتهایی از یک دوست".آنتونی رابینز