http://deltangi-raha.blogfa.comبه نقل از:
|
خسته از تكرار غمها مانده ام تنها پشت پنجره خيال هياهوي رقص باران بر شيشه باران،ياد تو
تو آن مهربانترين توًهم
آن حسرت دلنشين تو سكوت مبهم عشق آن غزلواره بر سطر خاموشي ام آن آشناي غريب آن آرزو بر باد شكسته پر و بال غرورم همه زندگيم اكنون تلاطم سرد روياهاست در امتداد بي كرانه هاي خيال
سهم من از با تو بودن اين آتشين آه است و بس
تمناي وصالم نيست غربت نگاهت برايم فراسوتر از تپش هاي زندگي
مي دانم نبض احساس شعرم را نمي شنوي خيالي نيست آخر آن سوي خواب سبز روياها واژه به واژه اش را برايم ازبر مي خواني
واي اگر نيمه شبي پروانه يادت از باغ خاطراتم هوس پر گشودن كند ! ؟ نه ، نمي خواهم نمي خواهم كاش در قانون پروانه ها پرگشودن جرم باشد... |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 14:7 توسط یه قصه گو
|
