1- سالها از مرگ شاعر آب و آيينه مي گذرد اما همچنان او در ميان مردم حضوري جدي دارد چرا كه هنوز شعرهاي ناب او خوانده مي شوند. سهراب سپهري را مي توان از پر خواننده ترين شاعران نيمايي دانست. هنوز او و فريدون مشيري و فروغ از شاعران مورد علاقه طيف فراواني از جوانانند كه يك وجه مشترك در شعر اين سه شاعر يعني داشتن زباني ساده باعث جذب خوانندگان و دوستداران شعرشان مي شود.


از طرفي ديگر هنوز هم شعر سهراب نمونه خوبي است براي تقليد از طرف شاعراني كه در ابتداي راه شاعري و در شروع سرودنند و اين ادعا درباره نوجوانان دبيرستاني كه سراغ شعر مي روند بسيار ديده مي شود. با خواندن بسياري از اشعار سپهري اين گمان از طرف نوجوانان مي رود كه مي توان مثل سهراب شعر سرود. شعري كه زباني ساده دارد، تصويرهاي زيبايي دارد، و مي تواند خيليها را به خود مشغول كند تا از خواندن آن لذت ببرند و اين اتفاق حكايت همان شنونده و بيننده اي است كه سه تار نواز توانايي را مي بيند كه بدون هيچ زحمتي با تكه اي چوب و تكه اي سيم نوايي دلنشين مي سازد تا آن جا كه شنونده و بيننده احساس مي كند اگر سازي مشابه را در اختيار داشته باشد مي تواند همان هنر نماييها را درسطحي پايين تر انجام دهد اما اين گونه نمي شود و اين درست اتفاقي است كه از طرف نوجوانان و بعضي از جوانان درباره شعر سهراب اتفاق مي افتد. مخاطبي كه مي خواند:


اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي
مادري دارم، بهتر از برگ درخت
دوستاني، بهتر از آب روان
و خدايي كه در اين نزديكي است
لاي اين شب بوها پاي آن كاج بلند


با خود مي انديشد مي شود مثل اين شعر را نوشت و البته نمي تواند چرا كه اين سادگي دنياي شعري سهراب است. شاعر نقاش يا نقاش شاعر؛ خيليها اين دو را يكي مي دانند هر چند خيليها هم ترجيح مي دهند سراغ يكي از اين دو بروند. گروهي از اين هنرمند بزرگ، شعر را بر مي گزينند و گروهي نقاشيهايش را كه صد البته ديدن آنها هم حلاوتي دارد و درآنها هم مي شود چهره سهراب و معصوميت شاعرانه او را ديد. مرتضي مميز روزگاري در اين باره گفته بود:


هنگامي كه او را شناختم او را يك نقاش يافتم. اين به معناي تخطئه شاعري او نيست چرا كه وقتي شعرهاي او را مي خوانيد آن قدر تصويري است و آن قدر خوانا و ديدني است كه گويي تابلويي را با لحني بسيار زيبا توصيف مي كند. به طور كلي وقتي در هر رشته اي از هنر به پختگي برسيد به شاعري در آن هنر مي پردازيد. منظور آن نيست كه يك تابلو نقاشي با مضمون و موضوعي شاعرانه نقاشي كنيد در اين صورت آن بدترين نقاشيهاست كه با ماسك و نقاب شعر گونه به دروغ بافي پرداخته است، بلكه منظور روح شاعرانه بيان تصويري تابلو است. بنابراين وقتي تابلوهاي سپهري را نگاه مي كنيد در واقع همان اشعار او را مي خوانيد منتهي با زباني ديگر، با زبان تصوير.


و حافظ موسوي شاعر هم روزگار ما شعر او را از جنسي ديگر مي بيند و دنياي شعري سهراب را دنياي درون آدمهاي اجتماعش مي بيند و او را شاعري مي بيند كه در درون انسانها به كند و كاو مي پردازد او در اين باره اين گونه مي گويد:« سهراب از شاعران بزرگ معاصر است و بعد از نيمايوشيج يكي از چند شاعر بزرگي كه مي توان از آنها نام برد، سهراب سپهري است. سهراب بر عكس شاعران ديگر كه به سوي شعر سياسي و اجتماعي مي رفتند، در درون انسانها و روحيات فردي سير مي كرد. در آن دوران حوادث گذرا جاي خود را به مسايل ديگر داد و شعر سپهري ظرفيت خود را براي ارتباط با مخاطبان آينده نشان داد.»


با اين همه او نگران است نگران آدمي و اجتماعش و اين نگراني را اين گونه مي سرايد:
حكايت كن از بمبهايي كه من خواب بودم و افتاد
حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند...


سهراب عاشق آدمي و طبيعت است. او اين دو را در كنار هم مي خواهد، همان گونه كه براي آدمي دل مي سوزاند و براي تك تك اجزاي طبيعت هم دل مي سوزاند و دوست ندارد هيچ چيز از مجموعه طبيعت كم شود و يا نباشد حتي آن چيزهايي را كه گاهي دوست نداريم و با خودمان فكر مي كنيم چرا مثلاً خدا مگس را آفريده است اما او هرگز اين گونه فكر نمي كند:


و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون
و بدانيم اگر كرم نبود زندگي چيزي كم داشت
و اگر خنج نبود لطمه مي خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت
و بدانيم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون مي شد
و بدانيم كه پيش از مرجان خلايي بود در انديشه درياها


دنياي شعر او دنياي دوست داشتن است و او مي كوشد اين را به خواننده اشعارش هم منتقل كند. با اين همه هستند كساني كه دنياي شعري او را دوست ندارند و گفته اند «عرفان سهراب سپهري را باور نمي كنند.» اما مي توان اين گونه هم به قضيه نگاه كرد كه اگر همه آدمها اهل زيبا ديدن بودند و دوست داشتن همگاني مي شد؛ شايد آن وقت جهان ما جايي بهتر از اين مي شد و شايد ديگر لازم نبود اين همه شاهد مرگ انسانها وطبيعت باشيم هر چند اين انديشه اي است كه دست يافتن به آن محال به نظر مي رسد اما اگر هر كدام از ما قدمي به سمت عملي شدن اين انديشه برداريم بازهم راه فراوان و ارزشمندي را طي كرده ايم. و اين همان چيزي است كه سهراب به دنبال دست يافتن به آن است:


ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت
كار مانيست شناسايي راز گل سرخ
كار ما شايد اين است
كه در افسون گل سرخ شناور باشيم
پشت دانايي اردو بزنيم
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم
صبحها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم
هيجانها را پرواز دهيم


شعر سهراب جزء شعرهاي پويا و ماندگار روزگار ماست. از آن دست اشعاري نيست كه در زمانه اي سروده و در همان زمان به مرگ زود هنگام دچار شده باشد. او از دغدغه هاي هميشگي و جهاني آدمي سخن مي گويد. سخني كه به ديار و سرزميني خاص متعلق نيست همان طور كه او خود را متعلق به سرزميني خاص نمي داند. او جهان را خانه خود مي داند و همه آدمهاي روي زمين را همشهريان خود:


اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نيست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام


شعر سهراب از آن دست اشعاري است كه بعد از خواندن آن احساس خوبي به آدم دست مي دهد. احساس مي كني بعد از اين بايد مواظب اطرافت باشي. مي تواني همه چيز را دوست داشته باشي و با خود فكر مي كني اگر سبزه اي را بكني خواهي مرد.


2- سهراب سپهري شاعر و نقاش، متولد15 مهرماه سال 1307  در كاشان بود.


پدرش اسدا... سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر بود. او در خردسالي سهراب به بيماري فلج مبتلا شد. خودش درجايي نوشته است:


«... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مي نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد». و سرانجام پدر خوش ذوق سهراب سال 1341 درگذشت و سهراب ماند و مادر. مادر سهراب، ماه جبين، زني بود اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت. سال 1312، سهراب به دبستان خيام (مدرس) كاشان رفت. سهراب نظرش را درباره مدرسه دركتاب «اتاق آبي» اين گونه مي گويد: «... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود. نماز مرا شكسته بود. مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود. روز ورود، يادم نخواهد رفت: مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند. خودم را تنها ديدم و غريب... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه مي شد...». خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي سهراب بود. سهراب وارد دوره متوسطه شد او درباره آن سال هم در جايي مي نويسد: «... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود...».


سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران مي آيد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام مي كند.


سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان مي رسد و سهراب به كاشان باز مي گردد.


«... دوران دگرگوني آغاز مي شد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم مي شد...»


آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني دراداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام مي شود و به پيشنهاد او به سرودن شعر مي پردازد... «مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت...».


با منصور شيباني آشنا مي شود كه باعث دگرگوني شاعر مي شود كه در حال كشيدن نقاشي است. «... آن روز، شيباني چيزهايي گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هرچه مي شنيدم، تازه بود و هرچه مي ديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر مي گشتم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم...»


شهريورماه همان سال سهراب از اداره فرهنگ كاشان استعفا مي دهد. مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصيل در دانشكده هنرهاي زيبا در رشته نقاشي به تهران مي رود.


او چندين بار به ديدار نيما مي رود. سال 1332، پايان دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيبا و دريافت مدرك ليسانس و دريافت مدال درجه اول فرهنگ. و از همان زمان سفرهاي سهراب به كشورهاي مختلف شروع مي شود. اول به لندن مي رود تا بعد در مدرسه هنرهاي زيباي پاريس در رشته ليتوگرافي ثبت نام كند. او دركنار نقاشي شعرها را هم به دست چاپ مي سپارد. ضمن سفر به كشورهاي آلمان، ژاپن، هند، در سوئيس، مصر و يونان ،انگليس، فرانسه، هلند، ايتاليا و اتريش، آثار نقاشي او در نمايشگاههاي متعددي به نمايش درمي آيد. چاپ مجموعه شعرها هم، همزمان با انجام كار نقاشي پيش مي رود.


سال 1358، براي سهراب شاعر و نقاش آغاز سال ناراحتي جسمي و آشكار شدن علايم سرطان خون بود. سهراب دي ماه همان سال جهت درمان بيماري خود به انگلستان سفر مي كند و اسفندماه به ايران باز مي گردد. و سرانجام مرگ سهراب، مرغ مهاجر را با خود مي برد.


 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران... و پايان يك عمر فعاليت هنري و ادبي سهراب سپهري.\\به نقل از خبرگزاري انتخاب