تازه ترین ساخته مسعود کیمیایی "رئیس" از چندی پیش با تعداد 20 سینمای نمایش دهنده بر پرده سینماهای شهر تهران نشسته است.

بار دیگر فیلم دیگری از کیمیایی که همیشه همه علاقمندان سینما، حتی آنها که اذعان می کنند این نوع سینما را دوست ندارند، در صفهای طولانی فیلم های کیمیایی می ایستند، فیلم او را نگاه می کنند و کنجکاو خواندن خبری تازه از او هستند، شاید هم با سایر دوستان خود بر سر کعب الاخبار بودن رقابت تنگاتنگی دارند.

اهالی مطبوعات همیشه کیمیایی را خبرسازترین فیلمساز سالیان قبل و بعد از انقلاب دانسته اند. موضوعات، مشکلات و حواشی زندگی این فیلمساز او را خبرسازترین فیلمساز سینمای ایران کرده است.

شاید بی راه نباشد بگوییم کمتر نشریه ای در حوزه سینما منتشر شده که خبری یا مطلبی از کیمیایی در آن چاپ نشده باشد.

بارها شاهد بوده ایم که منتقدان جوان نقدهای تیز و تند و نام آوری را به کیمیایی و فیلم هایش وارد کردند، صاحب نام شدند و کمی بعدتر از فضای نقدهای اولیه فاصله گرفتند و در دیداری رخ به رخ اشاره کردند که بی برو برگرد آقای کیمیایی به گردن این سینما حق بزرگی دارد و توقع ما از او به عظمت همین حق است!

بارها و بارها از نوستالژی سینمای سیاه و سفیدش گفته اند و از او پرسیده اند که چرا قیصر و گوزنها نمی سازد؟
آنقدر پرسیدند که این پرسش از دایره پرسشگران معمولی سینمای کیمیایی به دایره نزدیکان نیز تسری پیدا کرد. آنقدر پرسیدند که همین اواخر در گفت وگوی تازه ای، کیمیایی گفته بود:"من اصلا بعد از خط قرمز نباید فیلم می ساختم." این جمله پیش از آن که احساس خستگی و دلزدگی کیمیایی را در خود داشته باشد من و همفکرانم را می ترساند که مبادا طلعت و رضای رد پای گرگ از حافظه تصویری سینما و داشته های ناچیز ما گرفته شود. مبادا سالها بعد کسی رضای دندان مار را به یاد نیاورد و مبادا سالیان بعدتر به استناد این جمله استاد و یا نقل به مضمون، اعتبار سینمایی فیلمی مثل سرب، از سوی منتقدان آن روزی کافه نشین نادیده گرفته شود و یا پرونده سینمایی بعد از سال 60 کیمیایی بسته شود!

اما نه، شاید اینگونه نباشد، شاید این نگرانی من ناشی از آرزوهای بلندی که برای این سینما داشته و دارم باشد. سینمایی که همه سینماروها نسبت به آن کنجکاو و پیگیر هستند. عده ای خالق این آثار را بهترین فیلمساز معترض می دانند و عده ای دیگر می گویند الان باید گوزنها بسازد!

اصلا مگر می شود گوزنها ساخت دوباره . . . مگر کاپولا می تواند دوباره پدر خوانده بسازد و مگر مهرجویی دوباره می تواند گاو بسازد . . .

سینمای بعد از سال 60 کیمیایی سینمای اجتماعی سیاسی پرطراوتی است که هنوز پس از سالها برخی از فیلمهایش در پیشبرد شعور دسته جمعی جامعه دخیل هستند و کسی نمی تواند حافظه سینمایی اشخاص را که در سالیان مختلفی با این سینما زندگی و رشد کرده اند، نادیده انگارد، کیمیایی فیلمساز انسان معترض بوده و هست!

به بهانه اکران رئیس بخشی از فیلمنامه "رئیس" را تقدیم شما می کنیم.

بخشی از فیلمنامه«رئیس»

سکانس سینما رکس
فصل چهل ‌و هفتم: روز. خارجی. خیابان لاله‌زار.

لاله‌زار تعطیل است. یك دسته اركستر ارتشی آهنگ غیرمارش می‌‌زنند. میان سینما ركس و ایران كه هر دو تعطیلند، ایستاده‌اند. سینما ركس یك پلاكارد پاره‌شده كه فقط بخشی از آن پیداست را در سردر خود دارد. مردم جمعند. تقریبا شلوغ است. هیچ كدام از رضاها را نمی‌شود شناخت.

دوربین‌ها سازها، نوازنده‌ها، دستی‌فروشان و رهگذران را نشان می‌‌دهد. رضا در میان جمعیت، كمی دورتر از حلقه مردم، جلو سینما ركس ایستاده است و اركستر آهنگ تك درختی را می‌‌زند. چشم‌هایش به دنبال رضای دیگری است. رضا در گوشه‌ای دیگر او را می‌‌پاید. نگاه به نگاه هم می‌‌شوند. راز سال‌ها دوری از جوانی و نوجوانی را در نگاه هم می‌‌گردند.

فصل چهل ‌و هشتم. روز. داخلی. سینما ركس. پیوسته
رضا به داخل سینما ركس می‌‌رود. سرهنگ، تنها داخل راهروی نیمه ‌تاریك می‌‌شود. به مردی كه سرایدار است چیزی را نشان می‌‌دهد و چیزی می‌‌گوید و وارد می‌‌شود. ویترین‌های خالی، آینه‌های شكسته، نیمكت‌های چوبی انتظار كه خاك سفیدشان كرده. سكوت. سرهنگ با دستمال جای یك نفر سپس دو نفر را روی نیمكت تمیز می‌‌‌كند و می‌‌نشیند.
صدای پا می‌‌آید. رضا می‌‌آید. رضا آمده نابه‌كار. نگاه به رضای پاك می‌‌كند. در دست رضای آمده یك كیسه پلاستیكی كوچك است. می‌‌آید كنار سرهنگ می‌‌نشیند. دست در كیسه می‌‌كند. دو ساندویچ و دو نوشابه در می‌‌آورد. قسمت می‌‌كند. قسمت خودش را برمی‌دارد.

شروع می‌‌كند به خوردن ساندویچ و نوشابه ــ و اطراف را ــ تخریب‌شدگی سینما را نگاه می‌‌كند، سرهنگ ساندویچ را نمی‌خورد، نوشابه را سر می‌‌كشد. سرهنگ نگاه به رضا می‌‌كند. رضا چشم خیس كرده، رضا متوجه می‌‌شود.
رضا: برا تو نیس... برای این سینماست. من، هم گرسنمه، هم.. ساندویچ و سینما...

سرهنگ: پیر شدی.
رضا: خوبه كه جام نیستی. اگه بودی فقط استخونات مونده بود.
سرهنگ: فرشته رو پیدا كردی؟

رضا نگاه به ساندویچ نیمه‌خورده و دیوار گچ‌كاری ریخته سینما می‌‌كند و می‌‌گوید: رفتم برا پیدا كردنش. دیدمش... یه خوده زودتر از اینكه بكشمش. دیدم هنوز دوسش دارم. جای سالم تو دستاش نیست. سوزنستان شده. تو چی... نرگس.
سرهنگ درهم می‌‌شود.

سرهنگ: مگه می‌‌شه جای نرگس یكی دیگه بیاد. رفت وجون مارم برد. خصوصیش نكن... می‌‌خوام بهت دستبند بزنم.
نگاه بهم دارند. (موسیقی می‌‌آید) رضا میان شوخی و جدی سرهنگ مانده است. سرهنگ آرام است.

رضا: وقتی گفتی جان هودیاك و برت لنكستر، خودمو نبخشیدم كه دیر فهمیدم... قرارمون جای همیشگی...چهارشنبه‌ها...

تو همین دالون بود... انتظار. ضیافتمون شروع می‌‌شد. هنوز طعمی به طعم اون روزا و فیلم‌ها و بچگی‌اش نكشیدم. آدم هرچی تنها‌تر می‌‌شه... بیشتر با بچه‌گیاش زندگی می‌‌كنه. اگه از اون فیلما فقط یه حرف... یاد گرفته باشیم، هیچ وقت نمی‌خواستیم... آدم بده باشیم... من... پسرمو... سیارو می‌‌خوام.

سرهنگ: می‌‌خوای چه كار كنی؟ پروندتو چیكار می‌‌كنی؟

رضا: نیومدم... تو رو تو دردسر بندازم. اینو... می‌‌دونم كه دردسرم مال خودمه... باختش مال من، بردش... غیر از این بود... بهت قول داده بودم این دو تا مچم مال دستبند تو....

سرهنگ نگاه به چشم‌های رضا می‌‌كند. صدای موسیقی اركستر سازهای بادی ارتش می‌‌آید.

سرهنگ: باورت می‌‌كنم... مث جوونیا... بچگیا... اما تو دردسری... تا یه جایی می‌‌تونم... پات وایسم... از یه جایی به بعد... طنابتو می‌‌كشم.

رضا: پشیمونم ...پاتو باز كردم تو هچلم...

سرهنگ : من خودم دنبال كارت بودم... آدرستو... تو خفا پیدا كردم و برات سه تا نامه دادم. من خودم بهت گفتم... برگرد... سیامك داره... قبر خودشو می‌‌كنه... باهات هستم...

هر دو بلند می‌‌شوند. در سالن خراب و مخروبه سینما ركس به سمت دری كه روشنایی از آن به داخل ریخته. می‌‌روند. (هر دو تنها... شكل فیلم‌های قدیمی بروند) صدای موسیقی می‌‌آید. مردم جمع شده‌اند. به وقت رفتن در راهرو رضا می‌‌گوید:

رضا: شام امشب خونه من.... من كه خونه ندارم. آپارتمان فرشته (سكوت) اگه بهم اعتماد داری... بیا...