قصة به رنگ ارغوان دربارة يك مأمور امنيتي به نام بهزاد (حميد فرخ نژاد) است كه مأمور مي شود به عنوان دانشجو وارد دانشكده اي شود كه ارغوان (خزر معصومي) دختر يكي از عوامل فراري گروهك هاي سياسي آشوب طلب، در آن جا تحصيل مي كند. بهزاد مي خواهد با ارغوان ارتباطي ايجاد كند تا از طريق او بتوانند پدرش را كه پس از بيست سال مي خواهد مخفيانه به ايران بازگردد، در دام بيندازد. ولي كم كم رابطة عاطفي ميان بهزاد و ارغوان شكل مي گيرد... اين خلاصه داستاني بود كه در مطبوعات منتشر شد و ديگر بيشتر از اين دربارة حال و هواي به رنگ ارغوان در جايي چيزي منتشر نشد. پس از اين همه مدت، قصد داريم بدون لو دادن قصه براي اولين بار كمي بيشتر از حال و هواي اين فيلم و شخصيت هاي اصلي آن بگوييم. حال و هوايي كه به شدت، آدم را براي ديدن اين فيلم وسوسه مي كند و اين نويد را مي دهد كه به رنگ ارغوان يكي از متفاوت ترين آثار حاتمي كيا باشد. از موارد سوءتفاهم برانگيز داستان هم كه باعث اين همه جنجال شد، عامدانه صرف نظر كرديم تا بيشتر از اين براي به رنگ ارغوان دردسر درست نكنيم. اگر ابهامي در اين مطلب مي بينيد، به خاطر همين است.


پرده را كنار مي زند. نور خورشيد از پنجره رد مي شود و موهاي تازه به سفيدي گراييده اش را روشن مي كند. به سختي مي توان گفت جوان است. سن و سال بهزاد ديگر از سي هم گذشته. نگاهي به پايين مي كند: يك خيابان روستايي، خلوت، مثل اكثر خيابان هاي روستايي. ميني بوس دانشگاه مي رسد و ارغوان ازش پياده مي شود.

جاده فرياد مي زند...

آن موقع كه با لندرورش از سينه كش كوه بالا مي آمد نمي دانست كه مراقبت هاي 24ساعته اش از اين دخترك، قرار است چه بلايي سرش بياورد. بدبختي او همان بدبختي اي بود كه رابرت دنيرو توي مخمصه ازش فرار مي كرد: به چيزي دل نبند كه توي گرفتاري نتوني در عرض 30 ثانيه تركش كني. اما قرار بود كه بهزاد عاشق شود، عاشق اين دختركي كه پشت پردة توري پنجرة خانة روبه رويي، مدام در حال گوش دادن شعرهاي لوركا بود، عاشقانه هاي لوركا. پدر دخترك جزو منافقين به حساب مي آمد و خودش حالا توي اين روستاي دور افتاده، توي سنگ سخت، جنگلداري مي خواند. قرار بود ارغوان براي بهزاد يك سوژه باشد، سوژه شمارة يك و پدرش سوژه شمارة دو.

خانة عروسك
خانة روبه رويي براي خاله گلاب است، پيرزني كه تمام دلخوشي اش عروسك هاي دست ساز و توهم يك پسر نداشته به اسم ابراهيم است. ارغوان هم مثل خيلي هاي ديگر براي درس به اين جا آمده، او عروس رؤياهاي پيرزن است، عروس پسر نداشته اش ابراهيم .

دوربين را عَلَم مي كند، درست روبه روي پنجرة اتاق دختر، جايي كه از پشت پرده اش ساية ناواضح دختر به اين طرف و آن طرف مي رود. تصويري محو اما صدايي واضح. حالا ديگر همه جاي اتاق، شنود كار گذاشته شده، حتي سر خاراندن اين دختركِ از همه جا بي خبر هم از هدفون بهزاد شنيده مي شود.

دلبندي ممنوع!

بختك دانشگاه آزاد، گريبان مردم اين روستا را هم گرفته. ارغوان هم همين جا درس مي خواند. نسبت اين دانشگاه و اين روستا مثل رابطة شهرهاي تك و تنهاي فيلم هاي وسترن و راه آهن است. براي هفت تيركش هاي غرب راه آهن مساوي بود با تجدد، راه آهن يعني به هم خوردن سيستم سنتي شهر، از بين رفتن ارزش ها، آمدن آدم هاي جديد، تيپ هاي جديد، لباس هاي جديد و عقايد جديد. براي پيرمرد قهوه چي، دانشكدة جنگلداري و آدم هايش حكم همان قطار را دارند كه با ورودشان همه چيز روستا را به هم ريخته اند. دختر و پسرهايي كه راحت با هم اختلاط مي كنند و مدل موهاي تيفوسي و كپ و پشت بلند چيزهايي نيستند كه امثال پيرمرد توان ديدنش را داشته باشند. قبل تر از آن كه او صاحب خانة بهزاد باشد، نگهبان رسم و رسوم آبا و اجدادي اش در روستاست، روستايي كه گويي قرار است به واسطة اين دانشكده و اين آدم ها نابود شود. بهزاد، كاري به اين چيزها ندارد. او بايد شش دنگ حواسش را متوجه ارغوان و پدرش كند، كارش همين است. نبايد سوتي بدهد، حرف دنيرو را بايد آويزة گوشش كند: دلبندي ممنوع! ارغوان فقط يك سوژه است و تا آخر هم بايد يك سوژه بماند، همين و بس.

حرفه: دانشجو
صبح ها راه لندرور به سمت دانشكده كج مي شود. مثلا بهزاد يك دانشجوي ميهمان از اهواز است و قرار است مدتي را اين جا بماند. آدم بدة داستان، توي همين دانشكده است يك علافِ عوضي به اسم محسن. قرار است او موتور محرك بهزاد باشد، شايد هم عامل بدبختي. اگر محسن نبود، بهزاد مثل لئون دم به تله نمي داد و ارغوان هيچ وقت نمي فهميد كه او دوستش دارد. كاش محسني در كار نبود و راهي كه مي توانست اصلا طي نشود، با يك كتك كاري و يك كل كل مردانه به اين راحتي هموار نمي شد. اما نمي شود، اقتضاي داستان است يا نامردي روزگار؟ اين سرنوشتي است كه نوشته شده و بايد طي شود.

به نام پدر
گلدان جلوي پنجرة ارغوان دو تا مي شود و يكي اش به پنجرة اتاق بهزاد مي رسد. ديگر ارغوان مي داند كه بهزاد با دوربين او را مي پايد، مي داند كه همة كتاب هايشان مشترك است و مي داند كه احتمالا بهزاد هم صبح تا شب، عاشقانه هاي لوركا را گوش مي دهد. سوژه شمارة دو قرار است تا چند روز ديگر بيايد و مأموريت بهزاد تمام شود. قرار است اين رقص هاي شبانة بهزاد به پايان برسد، اين استراق سمع ها، فضولي ها، غيرتي شدن ها و شب تا صبح همراه دخترك پنجرة روبه رويي بيدار بودن ها. قرار است همه شان به آخر برسند. سي ثانية طلايي نزديك است، جايي كه بهزاد غير از انتخاب چارة ديگري ندارد.

آرزوي اوليه حالا به كابوسي وحشتناك بدل شده. پدر! آن هم حالا! توي اين روستاي سنتي! اصلا چرا بايد بيايد؟ انگار هميشه بايد يك چيزي باشد كه آرامش را به هم بزند، يك چيزي كه آدم را لاي منگنه بگذارد، انگشتي كه مدام بخواهد آن كرنومتر سي ثانيه اي را به كار بيندازد.

كرنومتر بهزاد، صبح به كار مي افتد. توي جنگل يا وسط روستا، خودش هم نمي داند. لندرور را روشن مي كند و مي راند، باز هم مثل همان اول از سينه كش كوه بالا و پايين مي رود و از لابه لاي سرسبزي جنگل رد مي شود. مي رود كه كرنومترش را هر چه سريع تر به كار بيندازد، آن سي ثانية طلايي منتظرش است. شايد اگر مي دانست كه قرار است در اين مهلكه بيفتد هيچ وقت به اين جا نمي آمد.