به نقل از خبرگزاری بازتاب
پسر در خیابان شهید مطهری تهران سوار یک تاکسی شد. راننده تاکسی با تعجب به صورت سیاه پسرک نگاه کرد. از مردی که همزمان با او سوار خودرو شده بود، پرسید: با شماست؟!
پسر سریع تر جواب داد: نه، خودم سوار شدم! کاسبم.
راننده تاکسی گفت: چه مردی! کاسبی می کنی؟
پسر سر درد دلش باز شد و گفت : بله کار می کنم!
راننده تاکسی گفت: پدر و مادرت می دونند این کار( پاک کردن شیشه ماشین) را میکنی؟
پسر گفت: پدرم مرده!
پسر 14 ساله بود و اهل افغانستان. پدرش در زمان طالبان به جرم شیعه بودن کشته شده بود و یک ماهی می شد با خانوادهاش برای گذران زندگی سختی که می گفت در افغانستان طاقت مردم را گرفته، به ایران آمده بودند و در اطراف میدان مولوی تهران سکونت کرده بودند.
اسمش نذیر بود و سواد نداشت و هیچ وقت نتوانسته بود مدرسه برود. ميگفت در طول زندگی سخت خود بارها و بارها صحنه های زجرآور اعدام شیعیان در افغانستان را به چشم دیده است.
نذیر می گفت: روزی 4 تا 5 هزار تومان درآمد دارم و شب همه اش را به مادرم می دهم، 5 تا برادر هستیم که دوتامون کار می کنیم و بقیه کوچک هستند.
سواد نداشت، ولی فوقالعاده حرف می زد، از وضع داخل افغانستان گفت: وضع زندگی مردم بده! همهاش دعوا و درگیری، کار نیست و پول افغان کافی نیست. مردم همهاش جنس های خودشان را با جنس عوض می کنند.
راننده تاکسی از نذیر پرسید: می گویند در افغانستان دلار آوردند و وضع مردم خیلی خوب شده، همه چیز ارزان است؟
پسرک خندید و گفت: کدوم دلار؟ اگر وضع خوب بود که به ایران نمی آمدیم، حداقل اینجا یک جایی برای خوابیدن و درآمدی داریم.
نذیر ادامه داد: . . . هیچ كس کاری نمی کنه، فقط دعوا و کتک کاری است. مردم هم ماندهاند معطل که اتفاق خاصی بیفته.
از پسرک پرسیدم : چقدر این درآمد روزانه را خودت استفاده می کنی؟
با خنده گفت: روزی 400 تا 500 تومان!
گفتم: چیکار می کنی؟
گفت: ظهر یک پیراشکی می خورم، شب هم یک آبمیوه! آخه آبمیوه خیلی دوست دارم.
گفتم: بقیه اش چی؟
گفت: با داداشم سوار اتوبوس پولی می شیم که شب بریم خونه.
نذیر با صراحت حرف می زد و از قشنگی های تهران هم گفت: بستنی فروشی های با حالی هست. ولی من هیچ وقت نمی خرم، آخه مادرم و برادرهای دیگرم که نمی توانند بخورند!
معرفت نذیر و مردانگی اش آنقدر زیاد است که آدم صورت سیاه و کثیف این پسر را فراموش می کند تا قلب سفید و پرمهرش خودنمایی کند.
کودکانی که در پس حمله ارتش سرخ شوروی و حکام خود فروخته سال های رشد را از دست دادند و بعدهم به خاطر مصالح ایالات متحده مجبور به زندگی زیر بار طالبان و آدم کشی های این گروه خونریز شدند.
حالا هم داغ نداشتن پدر، بی سوادی، کارگری در خیابان های تهران و سختی های روزگار را تحمل می کنند.
مطمئن نيستم تمام اين حرفها درست باشد، ولي به نظرم نذیر یکی از هزاران نوجوان افغانی است که زندگی اش در گذر خواستههای قدرت ها از بین رفت.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۵ ساعت 13:21 توسط یه قصه گو
|