تولدی دیگر

زمان به تعمد عشوه گري مي کند بي تابي قلب سبزه کمتر از ماهي نيست.آيينه به شوق ديداريارزنگارسالي رازدوده
سکه با غرور برق چشمان کودک بازيگوش را ناديده مي گيرد. سمنو در انتظار
لمس انگشتان شاد سرکه نگران به تعويق افتادن زمان ديدار سماق روي ترش
کرده بربي خيالي سير ژاژ مي خايد سيب به نوازش تن سنجد خودرا مشغول داشته
چشم از عقربه هاي ساعت برنمي دارد
کودک اما از همه بي قرارتر. چه خوش خواهد خفت باخيال عيدي گرفتن وپول نو تاصبح فردا
مادراما از همه خسته تر. چگونه خواهد خفت با اظطراب رجعت دردهاي کهنه درروزهاي عيد تاصبح فردا
پدر اما از همه متفکرتر. بالاخره بهانه اي خواهد يافت براي خلاصي از ديد وبازديدهاي تکراري تا صبح فردا
بهار اما از هميشه نرمتر آمد شاد امادلسوز ساده اما زيبا مصمم اما بي
خيال متواضع اما سربلند مهربان اما جدي سبز اما بي ريا عاشق اما عاقل
بهار اما از هميشه واقعي ترآمد شکوفه هاي لبخند برلبها نشاند وبرق
صداقت بر چشمها تاباند دلهاي سنگي را شکست نه به قهر که به مهر، نه به جد
که به حلم
چشمانتان پرفروغ دستهايتان پربار گامهايتان مستحکم و دلهايتان بهاري فراوان درود باد

He means boys will be boys……
Boys will stay boys whenever and wherever







شاگردی
از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جوابش گفت: به گندمزار می روی وپر
خوشه ترین شاخه گندم را می آوری. اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد
داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم
زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه آوردی؟ شاگرد گفت: هیچ
هرچه جلوتر می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم به اُمید پیداکردن پرپْشت
ترین تا انتها ی گندمزار رفتم. استادگفت: عشق یعنی همین
شاگرد گفت: پس
ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به
یادداشته باش که بازهم نمی توانی به عقب برگردی. شاگرد رفت وپس از مدتی
کوتاه با درختی برگشت. استاد پرسید : چه کردی؟ شاگرد گفت: به جنگل رفتم
واولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم بازهم
دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین

زمان پر پر می شد
از باغ دیرین عطری به چشم تو می نشست
کنار مکان بودیم شبنم سپیده همی بارید
کاسه فضا شکست در سایه باران گریستم و از چشمه غم برآمدم
آلایش روانم رفته بود جهان دیگر شده بود
در شادی لرزیدم و آن سو را به درودی لرزاندم
لبخند درسایه روان بود آتش سایه ها در من گرفت : گرداب شدم
فرجامی خوش بود اندیشه نبود
خورشید را ریشه کن دیدم
و دروگر نور را در تبی شیرین با لبی فرو بسته ستودم
نزديك
به پنج يا شش سال متوالي به اتفاق هم ماموريت مي رفتيم.شايد قريب به اتفاق
استان هاي كشور را براي تهيه گزارش يا انجام مصاحبه و گفت وگو زير پا
گذاشتيم. جوان بسيار ساكت و آرامي بود. بيشتر از آن كه حرف بزند ،عكس مي
گرفت. هيچ وقت از ماموريت هاي سخت و دشوار گريزان نبود و با آغوش باز هر
ماموريتي را مي پذيرفت.از مصاحبه در سطح شهر تهران گرفته تا تهيه گزارش از
مدارس عشايري در استان هاي مختلف كشوربا من همراه و همگام بود.هيچ وقت نمي
شد از ظاهر رفتارش درون او را شناخت. پيچيده و عجيب نبود اما بايد زياد با
او همراه مي شديد تا بتوانيد جلوه اي از كردار و شخصيت وي را بشناسيد.نامش
مهدي محسني آهويي بود. براي دفتر انتشارات كمك آموزشي عكس مي گرفت.الآن
چند سالي است كه به ديار باقي شتافته است. اما هنوز عكس هايش در مجلات رشد
و حتي كتاب هاي درسي چاپ مي شود.مهدي محسني از آن آدم هايي نبود كه بخواهد
كارهايش را به رخ ديگران بكشد و يا براي خودنمايي كاري را انجام بدهد. يك
جلوه از رفتارهاي مهدي نماز خواندنش بود. هميشه عادت داشت در يك گوشه خلوت
نمازش را بخواند. شايد اگر كسي او را نمي شناخت تصور مي كرد كه اهل نماز
نيست. مهدي محسني در يك سانحه رانندگي در تهران از دنيا رفت. در واقع حين
عبور از يك خيابان در شهرك غرب بود كه با يك دستگاه اتومبيل تصادف كرد و
جان باخت. يادم هست يكي دو هفته بعد از فوتش ،يكي ازهمكاران دفتر انتشارات
كمك آموزشي وزارت آموزش و پرورش به من گفت: راستي ! خدا بيامرز مهدي محسني
نماز هم مي خواند؟ به محض شنيدن اين حرف يكه خوردم. بلافاصله به آن شخص
گفتم: چرا فكر كرديد مهدي اهل نماز نبوده است؟ جواب داد: من خيلي نديدم كه
او به مسجد اداره بيايد. من در جوابش گفتم: فكر مي كنيد اگر كسي براي نماز
به مسجد اداره نيايد معنايش اين است كه نماز هم نمي خواند؟ اگر كيف دوربين
مهدي محسني را خالي نكرده باشند و هنوز دست به وسايلش نزده باشند، مي
توانيد مهر و قبله نماي مهدي را در داخل يكي از جيب هاي آن پيدا كنيد. من
بيشتر از يكصد ماموريت با مهدي رفته ام. او هميشه به نمازش توجه
داشت.مرحوم محسني هميشه از قبله نمايي كه همراهش بود استفاده مي كرد. اگر
جايي مي رفتيم كه قبله آن ناشناخته بود، او از قبله نماي خودش بهره مي
گرفت.چطور مي شود آدمي كه هميشه همراهش مهر و قبله نما بود، اهل نماز
نباشد.
راستي چرا ما آدم ها عادت داريم به سرعت در مورد ساير افراد قضاوت كنيم؟ اگر كسي كاري را در مقابل ما انجام ندهد،بدين معناست كه اهل آن نيست؟ چرا نمي خواهيم ياد بگيريم كه با اين قبيل قضاوت ها ،رياكاري و تزوير را اشاعه مي دهيم.كاش ياد مي گرفتيم كه مردم را بر اساس ظواهر و آنچه كه تنها خودمان مي بينيم و مي شنويم قضاوت نكنيم.
منبع : وبلاگ خاطرات سفر زندگي يك خبرنگا ر

