یکی از دانشجویان دکتر حسابی، همشهریه بزرگوار ما، به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید . من که نمی خواهم
موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .دکتر جواب داد :
تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی
معلم شوی قبول ، ولی تو
نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ،
نخواهدموشک هوا کند .
+
نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:43 توسط یه قصه گو
|
مسافري
خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن
قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي
توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
وقتي
مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب
نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد. فـوراً تختي كه
آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالي خورد و نوشيد...
بعـد
از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه
خورده بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به
اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي
خوابم. ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد.
بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
سخن روز : مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که نامش را تقدیر میگذارند
جان اولیورهاینر
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 13:38 توسط یه قصه گو
|
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...
پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !
شرمنده مي کند فرزند را ، دعاي خير مادر ، در کنج خانه ي سالمندان ...
خورشيد
هر روز
ديرتر از پدرم بيدار مي شود
اما
زودتر از او به خانه بر مي گردد !
به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن
ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!
سرم را نه ظلم مي تواند خم کند ،
نه مرگ ،
نه ترس ،
سرم فقط براي بوسيدن دست هاي تو خم مي شود مادرم ؛
سلامتيه اون پسري که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هيچي نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هيچي نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زير گريه...!!!
..
باباش گفت چرا گريه ميکني..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نميلرزيد...! :(
(( قند )) خون مادر بالاست .
دلش اما هميشه (( شور )) مي زند براي ما ؛
اشکهاي مادر , مرواريد شده است در صدف چشمانش ؛
دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مرواريد!
حرفها دارد چشمان مادر ؛ گويي زيرنويس فارسي دارد!
دستانش را نوازش مي کنم ؛ داستاني دارد دستانش .
دست پر مهر مادر
تنها دستي ست،
که اگر کوتاه از دنيا هم باشد،
از تمام دستها بلند تر است...
پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!
پدر دستشو ميندازه دوره گردنه پسرش ميگه پسرم من شيرم يا تو؟
پسر ميگه : من..!!
... ... ...
پدر ميگه : پسرم من شيرم يا تو؟؟!!
پسر ميگه : بازم من شيرم...
پدر عصبي مشه دستشو از رو شونه پسرش بر ميداره ميگه : من شيرم يا تو!!؟؟
پسر ميگه : بابا تو شيري...!!
پدر ميگه : چرا بار اول و دوم گفتي من حالا ميگي تو ؟؟
پسر گفت : آخه دفعه های قبلي دستت رو شونم بود فکر کردم يه کوه پشتمه اما حالا...
به سلامتي هرچي پدره
مادر
تنها کسيست که ميتوان "دوستت دارم"هايش رااا باور کرد
حتي اگر نگويد...???
سلامتي اون پدري که شادي شو با زن و بچش تقسيم ميکنه
اما غصه شو با سيگار و دود سيگارش!
مادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته
تو، صبوري! مادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي! مادر يعني به
تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري ! مادر يعني بهانه بوسيدن
خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد! مادر يعني بهانه در آغوش
کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود!
مادر يعني باز هم بهانه مادر گرفتن....
پدرم هر وقت ميگفت "درست ميشود"...
تمام نگراني هايم به يک باره رنگ ميباخت...!
مردان پيامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پيامبران را توانستهاند به زير سوال ببرند؛
ولي قداست مادران را هرگز..!
آدم پير مي شود وقتي مادرش را صـــــــــــــــــــــــــــــدا ميزند اما جوابي نميشنود.........
ممماااااااااااادددددددررررررر..............
تو 10 سالگي : " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو 15 سالگي : " ولم کنين "
تو 20 سالگي : " مامان و بابا هميشه ميرن رو اعصابم"
... ... ...
تو 25 سالگي : " بايد از اين خونه بزنم بيرون"
تو 30 سالگي : " حق با شما بود"
تو 35 سالگي : "ميخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو 40 سالگي : " نميخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"
تو هفتاد سالگي : " من حاضرم همه زندگيم رو بدم تا پدر و مادرم الان اينجا باشن ...!
بيايد ازهمين حالا قدر پدرو مادرامونو بدونيم...
از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر روز، روز توست ...
بهشت از آن مادران است در حالي که به
جز پرستاري و نگهداري از فرزندان ، هيچ حق ديگري نسبت به آتها ندارند و
براي بيشتر چيزها اجازه ي بابا لازم است !!!!!
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين
و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح
ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ،
ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش
به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري
اگر چهار تکه نان خيلي خوشمزه وجود داشته باشد و شما پنج نفر باشيد
کسي که اصلا از مزه آن نان خوشش نمي آيد (( مادر )) است.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 9:10 توسط یه قصه گو
|
یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره
یلدا نرم نرمک با مهر آمده بود
با اولین شب پاییز آمده بود
و هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید
تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند
یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت
و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کرد
گیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد
یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت
آتش که می دانی، همان عشق است
یدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزدد
آتش در وجود یلدا بارور شد
فرشته ها به هم گفتند:
یلدا آبستن است. آبستن خورشید
و هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد
و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماند
فرشته ها گفتند:
فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد
یلدا آفرینش را تکرار می کند
راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست
و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت.
خوب دیگه چیزی تا شب یلدا نمونده
یلداتون سرشار از نعمت خدا
هیچ زمستانی ماندنی نیست...
حتی اگه همه شبهایش «شب یلدا» باشد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:52 توسط یه قصه گو
|
به یاد سهراب و فریدون مشیری
من دلم ميخواهد
خانهاي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
هر کسي ميخواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست...
بر درش برگ گلي ميکوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مينويسم اي يار
خانهي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست ؟ "
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:18 توسط یه قصه گو
|
برتراند راسل

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،
در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند!
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 13:7 توسط یه قصه گو
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:52 توسط یه قصه گو
|
شهین خانم و مهین خانم توی خیابون به هم رسیدنبعد از کلی احوالپرسی و چاق سلامتی...
شهین خانم پرسید :راستی از دخترت چه خبر؟ دوسالی باید باشه که ازدواج کرده ، از زندگیش راضیه ؟بچه دار شد؟
مهین خانم یه بادی به غبغب انداخت و گفت
آره
جونم ،این پسره ، شوهرش ، مثل پروانه دور سرش می چرخه ، اون سال اول عروسی
که دایم مسافرت
بودن ، همه جا رو رفتن دیدن ، عید اون سال هم رفتن اروپا برای من هم یه
پالتوی خیلی قشنگ آورده بود ، تو کار های خونه هم نمی گذاره دست از سیاه به
سفید بزنه ،
وقتی هم که حامله بود دیگه هیچی ، اینقدر بهش می رسید
حالا هم که بچه اشون به دنیا اومده تا پوشک بچه رو هم این عوض میکنه ، آره
شکر خدا خوشبخت شد بچه ام.
شهین خانم گفت شکر خدا ..ببینم پسرت چیکار میکنه از زنش راضیه؟
مهین خانم یه آهی کشید و یه پشت چشم اومد که ای خواهر نگو که دلم خونه ،
پسر
بد بختم هر چی در میاره همش خرج مسافرت این دختره میکنه ، انگار زمین خونه
اشون میخ داره اون سال اول که اصلا توی خونه بند نبودن ،اصلا فکر نمیکرد
که بابا این بدبخت خرج این همه سفر رو از کجا بیاره ،
بعدش هم عیدیه رفتن دبی ،دختره برا ننه اش رفته بود یه پالتو خریده بود 100 دلار،
پسره شده حمال خونواده زنش، طفلک بچه ام توی خونه عین یه کلفت کار میکنه ،
زنه دست از سیاه به سفید نمی زنه ، حامله که شده بود این پسره دیگه رسما شده بود زن
خونه،
بعدهم که زایمان کردحتی پوشک بچه اش رو میده این پسر بد بخت عوض میکنه ،
آره خواهر! طفلکم بدبخت شد!
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:6 توسط یه قصه گو
|
روزها
گذشت می نویسم اما باور نمی کنم ، نمی خواهم باور کنم که رفت... وموقع
رفتنش من در جایی دیگر غرق در دنیایی دیگر ؛ و هنگام رفتن به خانه ی جدید
اما ابدیش شتابان به سویش ...ولی دریغ که لایق به التقائش نبودم !
و او رفت و من در حسرت اندوه آخرین دیدار که تمام محارمش بودند و من در راه
می
نویسم به یاد خنده هایش ، سادگیش ، عطوفت و مهربانیش ، لطافتش ، صداقتش و
تمام خوبیهایی که از او تا ابد جاودان می ماند ؛ جاودانتر از دعاهایش که
بدرقه فرزندان و نوه هایش است.میراثی از این دعاها برای معدودی از ماست ...
بلی!تسبیح و مهرهایش.
به
خاطر دارم که هر وقت سلام گویان وارد می شدم ، مشغول زمزمه و تسبیح و ذکر
بود ، با چهره ی خندان و صورت چروکیده و چای به دست می گفت ؛ «سلام.مجید..خوبی ننه؟»
آه!کی
و کجا خواهم توانست درخشش چشمان نیلگونش را درک کنم ، وقتی چنین می گفت در
آخرین دیدارم روی تختهای زرد بیمارستان ؛ «سلام..ننه!...خوش اومدی.....»....با آن
حال........
خدایا در عجبم که چرا فرشته ای به دنیای آدمی فرستادی و با آمدنش پیش خودت قلب ما را به درد آوردی؟حتمآ فراقش ما را فراق رسد!

با شنیدن واژه ی ( مادر بزرگ ) به دنیای پر شر و شور کودکیم می روم و بر می گردم!
خانه
ای بالا بلند در محله ای قدیمی با بافت گلی ساختمانی در ابتدای یک باغ
کوچک ، برای بازیگوشیهای کودکانه زیاد می رفتم ، ممکن نیست فراموش
کنم ؛ کمدی که مخفیگاه انواع لواشکها وشیرینیجات مختل بود و من برای پاتک دور از چشم آن
نازنین سفر کرده چه نقشه هایی که نمی کشیدم!ولی حالا می فهمم دور از چشم
فرشته ها هیچ کاری انجام شدنی نیست.
بی
وفا می دانستی وقت خندیدن و گفتن داستانها و شعرهایت که جمع کردنشان
دیوانی می شد ، قدر زیبا می شدی؟صورتی داشتی که هر چینش عالمی از تجربه ،
که دنیا فرومایه و ما در اول پاک...ولی عده ای مثل دنیا می شوند و تو بر
عکس این عده...
آری می نویسم در مذمت بی وفایی دنیا و رسمش!سخت است درک حکمت خالقش و در آخر ؛ می نویسم و می گریم در فراقت ، دوست داشتنی جاودان!...
ایام
هجرت ناباور است چون در این دخمه هنوز به دنبال کسی می گردم...که بگوید ،
با پاهای دراز و دردکن و نگاهی معنی دار که به نظاره بنشیند.
من از تو ناصبورم ولی تو سنگ صبور بودی و خواهی بود....آری همه ی ما خاطره ایم و ناگذیر رهگذر این قافله ایم....
برای شادیه روحش التماس فاتحه ای دارم در سالگرد رفتنش...از منو مادر بزرگم دریغ نکنید محبتتونو.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 9:40 توسط یه قصه گو
|
نميدانم نويسنده اين متن كيست.ولي انگشت روي دردبزرگي ازدردهاي اين جامعه گذاشته است
زمانی برای گاز گرفتن اسب ها
مادرم شصت ساله است. زن مهربانی است ، کمتر نق می زند و سعی می کند مثبت باشد.
مادرم سرطان دارد، اما در این مورد با کسی حرف نمی زند.
مادرم در مورد دردهایش زیاد حرف نمی زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پیش اینجور شد.
حالش خوش نبود. اصرار کردم .مامان ؟ چی شده؟داستان ساده و دردناک بود.
مادرم سوار یک سواری خطی از انقلاب به شهرک شده بود. وقتی نشسته یک زوج جوان می آیند و می نشینند روی صندلی عقب.
مادرم پیاده نمی شود چون با خودش فکر می کند که انسانیت حکم می کند که آنها توی سایه بشینند.
تمام راه مادر شصت ساله ی من زیر آفتاب تابستان می پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سایه خوشند.
وقتی مادرم کمی جلوتر می خواهد پیاده شود مجبور است آن دو نفررا پیاده کند تا از تاکسی بیرون بیاید.
مرد جوان رو به مادر من کرده می گوید: واقعا از خودت خجالت باید بکشی که ما رو پیاده کردی تا خودت پیاده شی!
مادرم جا خورده. گفته پسرم، من جای مادر تو هستم، این چه لحنی است؟
جوان گفته برو بابا ! سوار شده و در را شترق بسته و تاکسی حرکت کرده.
مادرم ناراحت شده بود، با غم این را تعریف می کرد. باورم نمی شود….تهرانی که من ترک کردم این جوری نبود.
***
خواهرم دو ماه است برگشته تهران برای تعطیلات تابستانی.
دیشب توی اسکایپ حرف می زدیم. پرسیدم اوضاع چطوره؟ گفت افتضاح. افتضاح. مردم خیلی بد شده اند.
تهرانی که ما ترک کردیم اینجوری نبود.
مردم توی روز روشن به هم فحش می دهند، عصبی اند ؛
بعد قیافه اش جور عجیبی شد و گفت: بی ادب… بی ادب،چجوری بگم، مردم خیلی بی ادب شدن!
***
میام توی وبلاگ. می بینم باز غوغا شده… چند تا آدم خوب به هم حرفهای بد زده اند. ......... را به هم حواله کرده اند.
پدر و مادر هم را نواخته اند..
آنها را می شناسم ، شهادت می دهم که آدمهای خوبی هستند.
مانده ام که این همه حرف بد را از کجایشان در آورده اند..
از خودم می پرسم این همه خشونت چرا؟
واقعا این همه حرف بد برای گفتن یک نظر لازم است؟
یاد قیافه ی خواهرم می افتم وقتی می گفت بی ادب شده اند… بی ادب !
***
یک ضرب المثل قدیمی آلمانی می گوید:
گاری که سر بالا می رود ، اسب ها همديگر را گاز می گیرند
این واقعیت با اینکه نباید باشد ،هست
وقتی اوضاع سخت می شود اسب هایی که یک گاری را می کشند
به جای آنکه به یکدیگر کمک کنند تا بار را با هم به دوش بکشند
همدیگر رو گاز می گیرند
این کمکی به اوضاع نمی کند. اما اسب ها این را نمی بینند؛ چرا …نمی دانم.
آنقدر می دانم که آنهایی که برای نابودی این گاری نقشه کشیده اند
از دیدن اسب هایی که به جای دیدن اشتراک های بی نهایتشان
همدیگر را گاز می گیرند، خیلی خوشحال می شوند.
| |
+
نوشته شده در یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 9:16 توسط یه قصه گو
|